خيس و خاموش و غمين
باز يادت
شهرك خاموش اندوه مرا
نورباران مي كند
بار ديگر
خانه ي متروك دل
ياد ياران مي كند.
قطره اشكي در دل درياي باران مي چكد
تك حبابي
در ميان هاي هوي قطره ها
از نفس مي افتد و جان مي دهد.
آه اينك در خيابان غروب
دست هايم را به دور آفتاب
حلقه مي بندم كه تو
رقص رقصان از ميان ابرها
سوي من پر مي كشي
چشمهایم را به سوی آسمان
تابلوی نقش های مهر تو
میخ می بندم که تو
با قلمویی ز جنس ماهتاب
نقش دیگر می کشی
زیر باران می روم
خیس و خاموش و غمین
جای پای چکمه احساس را
جوی باران می برد
مرغ عشقی راه را گم کرده است
در پی کاشانه دیرین خود
سوی باران می پرد.
باز باران ... بار دیگر خاطره
کوچه های رفته دیروز را
آب پاشی می کند
دربهاران بوی پاییزی تو
کوچه باغ خاطرات رفته را
رنگ ماشی می کند .

