تبليغاتX

ناجوهای کویری -







ناجوهای کویری

اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی

 

وقتی که دلت می گرید...

خیلی دلم می خواهد که این مقاله را ننویسم . چون نیش تند انتقاد به

طرف قشری از اقشار جامعه می رود که برایشان احترام زیادی قایلم و

دوستان بسیاری از این قشر با من رفاقت های دیرینه دارند و صداقت و

 زحمت کشی هایشان همیشه برایم مایه غبطه بوده است .

سخن از پزشک است که محرم است و همدم و است و یاور روزهای

سخت درماندگی ! اما چه کنیم که بعضی از این پزشکان کار را به

جایی رسانده اند که دیگر کسی به مقام ارجمند ابوعلی سینا هم ارزشی

قایل نیست . راستش چندی پیش طنز بیا داکتر شویم گویا بعضی از

دوستان پزشکم را آزرده بود . طوری که یک روز پزشکی در مطبش

با من به سردی برخورد کرد و از قلم به دستان نان به نرخ روز

خور!!!!!!!!! گلایه داشت . اما بگذریم که آن طنز در دفاع از پزشکان

 زحمت کش نوشته شده بود.

همیشه سخن دوستم جلیل سلطانی را به خاطر می آورم که می گوید

شکار دو قشر از اقشار جامعه خطرناک است . پزشک و سارنوال .

پزشک بدون تعهد، از خون مریض تغذیه می کند و سارنوال بی تعهد ،

از دربدری بیگناهان به نان و نوایی می رسد.

باور کنید که من نیمی از درس های آزادگی را از یک پزشک یاد گرفته

 ام همو که سالیان درازی یار و یاور بیچارگانی بود که روزها و شب

ها به تیمارشان می پرداخت . خوب به یاد دارم که او برای عروسیش

مقداری پول قرض گرفت اما داکترهایی هم هستند که پول پارو می کنند.

بگذریم ... برای درمان مریضی به هرات رفته بودم . نزد یکی از

پزشکان مشهور این شهر شرفیاب شدیم . نوبت مان پنجاه و یکم بود و

 ساعت نزدیک دوازده . از ساعت هشت داکتر صاحب تا یک ربع

مانده به دوازده چهل و نه مریض را ویزیت کرده بود آنهم با فیس صدو

بیست افغانی ! هر دفعه در کلینیک داکتر صاحب محترم پنج پنج مریض

 وارد می شدند . و بلافاصله زنگ به صدا در می آمد و بیماران به

سرعت به طرف دواخانه داکتر صاحب نه ببخشید شریک شان هجوم

می آوردند . من هم یکی از مراجعین بودم و شاید خوش شانس ترین

شان که قیمت دواهای من سیصد و پانزده افغانی شد . وقتی نسخه های

هزار افغانی را میدیدم مغز من سوت می کشید. به بیماران که نگاه می

کنی به خوبی در می یابی که درد بیشترشان فقر است و الا مریضی

هایی که با تغذیه مناسب درمان شوند به پزشک نیازی ندارند . بنازم به

 این فقر که کوخ های خیلی ها را ویران تر و کاخ های خیلی ها را

مجلل تر ساخته است . دیدن آن همه انسان مریض نیازمند ، روحم را

به سختی آزار می داد به سرعت پا به فرار گذاشتم در خیابان به این

فکر افتادم کاش قدرتی می داشتم ...

نمیدانم سوگند نامه بقراط آیا در افغانستان به رسمیت شناخته می شود ؟

نمیدانم داکتر صاحب شبها چگونه به خواب می رود ؟ آیا تجارت دارو

و بیمار از این کشور رخت برخواهد بست ؟

من با احترام زیادی که برای بسیاری از پزشکان کشورم قایلم ، نمی

توانم  از واقعیتی دردآور چشم بپوشم که قلب هزاران هموطن فقیرمان

را به سختی آزرده است . کدام عقل سلیم می تواند ویزیت 55 بیمار را

در مدت چهار ساعت قبول کند ؟ بگذریم که دهها داروی به اصطلاح

تقویتی را به خورد مریض می دهند تا طبقه ای بالاتر بر طبقه های

ساختمان هایشان افزوده گردد و یا امکانات تحصیلات فرزندانشان در

 اینجا و آنجا فراهم آید ؛ بگذارید فقر و بیماری در این کشور بیشتر و

 بیشتر گردد تا شاید روزی چشم تنگ دنیاداران طبیب نمای این کشور

که هر روزه طرحی نو در می اندازند و کلینیکی تازه می سازند ، بلکه

 پرترشود!!!

+ نوشته شده در 9 Apr 2009ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط داود عرفان |