اندیشه های دیگران
جمشید کیهان
وقتی که باران می بارد ...
وقتی که باران می بارد، آسمان آبی نقاب ابری می پوشد و جلوۀ خاصی به خود می گیرد که فقط نمایانگر رحمت الهی است.
برق چون شمشیر بران ابرها را پاره می کند و عرش تندر دل کوه و صحرا را به مژدۀ باران می شکافد و اندکی بعد قطره های باران چون مرواریدهای ناب از فضای لایتناهی ابری کاینات خداوند لایزال سرازیر می شوند .
همهمه ای از دل خاک تشنه بار دیگر به استقبال باران برمی خیزد که طنین سبز طبیعت را از خواب زیبای بهاری بیدار می سازد.
من گردش در زیر رقص باران را دوست دارم و از آن بیشتر غرش تندر را.
وقتی زیر باران می روم ؛ خاطرات بچه گیم تازه می شود ... دلم می خواهد چون دوران کودکی ، سرتا پا خیس شوم و غبار روح و تنم را با نم نم باران شستشو دهم .
فکر می کنم هیچ لحظه ای چنین لطافتی را به من هدیه نمی دهد . همیشه با تماشای این منظره ... آه خدای من!
سبدی از گلهای سپاس ، تقدیم درگاه با شکوهت که هدیه ای بهتر ازآن نمی شناسم . راستی نه نه نه ... بهترین هدیه تقدیم تو، ... دل سودایی ام
+ نوشته شده در
5 Dec 2007ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط داود عرفان
|
باز هم با سلام شروع می کنم .
چندی پیش موضوع انشایی را تحت عنوان « وقتی که باران می بارد... » به شاگردانم در دارالمعلمین فراه و همچنان لیسه ی ابونصر فراهی دادم. پس از بررسی نوشته هایشان به مقالات زیبایی برخوردم که با انتخاب چند مقاله با احساسات این جوانان آشنا می شویم.
واین هم انشایی از خانم رقیه بهبودی :
« زیرآسمان نگون سار که از جنبش هر پرنده ای تهی ست و ابرها به موج می گذرد، دست ها را پرواز می دهم .
ای آب روشن تو را با معیار عطش می سنجم !!!
وقتی باران می بارد پلک ها ی خسته ام را می گشایم . چیزی در وجودم می شکند، نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد.
باز باران می بارد و مهی ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبایی قطره ها در در وجودم جنبشی را به ارمغان می آورد.
رطوبتی دلچسب کف دستانم را از پاکی پر می کند. انبوه ابرهای سرگردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت غم هایم لبخند می زند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا و هزار قطره باران را به فراسوی مرز واقعیت فرا می خواند.
وقتی باران می بارد، دوست دارم دست هایم را به سوی افق های ناشناخته باز کنم... شب بارانی را می شود به آنکه در انتظار صبح بود تحمل کرد.
وقتی باران می بارد آسمان در رقص عظیم ابرها به شکوهمندی، نی لبکی را می نوازد و ترانه ی باران را زمزمه می کند.
وقتی باران می بارد، دوست دارم چنان از خواب برآیم که کوچه های شهر حضور، مرا دریابند. آخر باران دستان آشتی است که دوستان را یاری می دهد تا دشمنی از یاد برده شود.
وقتی باران می بارد قطرات باران گریز از جهنم را برایم توجیه می کند و می تواند دریایی شود که در آن غرق شد. دوست دارم زیر باران بایستم تا همه ی غبارها در من حل شود... تازیانه ی باران هم زیباست وخشونتش را می توان به لطافتش بخشید و عشق بازی آسمان را تماشا کرد.
...
نمی دانم شاید امشب باران ببارد و خدا کند شبی بر تشنگی خواب هایمان ، باران ببارد و خزان امسال حسرت خیس شدن شانه هایی زیر باران در دمی مدفون نشود.
+ نوشته شده در
29 Nov 2007ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط داود عرفان
|