تبليغاتX

ناجوهای کویری







ناجوهای کویری

اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی

صدای پای خزان

باز هم تابستان به سر آمد و صدای پای خزان از دورها شنیده می شود. خزان برای من تداعی کننده ی خاطرات سیاه و سفید بسیاری است . این فصل برگ ریزان زیبایش را چون تابلویی زیبا در کوچه و گذر به نمایش می گذارد و من هم برگریزان روحم را به تماشا می نشینم . نمیدانم چرا در این فصل اندوهی زیبا سراپای وجودم را فرا می گیرد؟ همیشه در این فصل شعرهای خوبی می سرایم . فکر می کنم حالت بهتری دارم .احساسم دنیا را زیباتر تفسیر می کند!

می گویند در خزان مناظر نزدیکتر دیده می شود. صداها هم بهتر شنیده می شوند . بیاییم خودمان را بهتر ببینیم و صدای فطرتمان را هم بهتر بشنویم !

آیا ما همان کسی هستیم که خودمان می خواهیم ؟

 

+ نوشته شده در 11 Sep 2009ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

رمضانی دیگر

سحرگاه اولین شب رمضان است . سفره سحری که چیده می شود  یکهو

اشک در چشمانم حلقه می زند به سرعت به بیرون پناه می برم و چشم

بر آسمان می دوزم . قطره اشکی به سرعت از چشمم بیرون می جهد

نمیدانم چرا گریه ام گرفته است . آیا این اشک شوق است که به استقبال

رمضان فرش زمین می گردد یا اشک ندامتی از غفلت های یک ساله

است که شرم گونه بر زمین می چکد؟

همیشه باورم این بوده است که رمضان از جنسی دیگر است . هوایش

بوی بهشت می دهد و سحرگاهانش لحظه های جهانی برتر را به

تصویر می کشد. لحظات افطارش هر انسان روزه داری به این تفکر وا

میدارد که این رمضان هوایی دیگر دارد.

و باز هم ماهی دیگر است . همه جا شمیم خوش بوی یار فضا را آکنده

است . و باز هم این منم مردی وامانده در نیمه راه های سرگشتگی

باز هم سر بر آستان او می سایم و از او مدد می جویم و زمزمه های

دلتنگی ام را تقدیم درگاه او می سازم که او پناهگاهی عظیم است که در

بر او هیچ وامانده ای احساس بیکسی نمی کند.

رمضان مبارک !

 

+ نوشته شده در 22 Aug 2009ساعت 5:27 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

 

وقتی که دلت می گرید...

خیلی دلم می خواهد که این مقاله را ننویسم . چون نیش تند انتقاد به

طرف قشری از اقشار جامعه می رود که برایشان احترام زیادی قایلم و

دوستان بسیاری از این قشر با من رفاقت های دیرینه دارند و صداقت و

 زحمت کشی هایشان همیشه برایم مایه غبطه بوده است .

سخن از پزشک است که محرم است و همدم و است و یاور روزهای

سخت درماندگی ! اما چه کنیم که بعضی از این پزشکان کار را به

جایی رسانده اند که دیگر کسی به مقام ارجمند ابوعلی سینا هم ارزشی

قایل نیست . راستش چندی پیش طنز بیا داکتر شویم گویا بعضی از

دوستان پزشکم را آزرده بود . طوری که یک روز پزشکی در مطبش

با من به سردی برخورد کرد و از قلم به دستان نان به نرخ روز

خور!!!!!!!!! گلایه داشت . اما بگذریم که آن طنز در دفاع از پزشکان

 زحمت کش نوشته شده بود.

همیشه سخن دوستم جلیل سلطانی را به خاطر می آورم که می گوید

شکار دو قشر از اقشار جامعه خطرناک است . پزشک و سارنوال .

پزشک بدون تعهد، از خون مریض تغذیه می کند و سارنوال بی تعهد ،

از دربدری بیگناهان به نان و نوایی می رسد.

باور کنید که من نیمی از درس های آزادگی را از یک پزشک یاد گرفته

 ام همو که سالیان درازی یار و یاور بیچارگانی بود که روزها و شب

ها به تیمارشان می پرداخت . خوب به یاد دارم که او برای عروسیش

مقداری پول قرض گرفت اما داکترهایی هم هستند که پول پارو می کنند.

بگذریم ... برای درمان مریضی به هرات رفته بودم . نزد یکی از

پزشکان مشهور این شهر شرفیاب شدیم . نوبت مان پنجاه و یکم بود و

 ساعت نزدیک دوازده . از ساعت هشت داکتر صاحب تا یک ربع

مانده به دوازده چهل و نه مریض را ویزیت کرده بود آنهم با فیس صدو

بیست افغانی ! هر دفعه در کلینیک داکتر صاحب محترم پنج پنج مریض

 وارد می شدند . و بلافاصله زنگ به صدا در می آمد و بیماران به

سرعت به طرف دواخانه داکتر صاحب نه ببخشید شریک شان هجوم

می آوردند . من هم یکی از مراجعین بودم و شاید خوش شانس ترین

شان که قیمت دواهای من سیصد و پانزده افغانی شد . وقتی نسخه های

هزار افغانی را میدیدم مغز من سوت می کشید. به بیماران که نگاه می

کنی به خوبی در می یابی که درد بیشترشان فقر است و الا مریضی

هایی که با تغذیه مناسب درمان شوند به پزشک نیازی ندارند . بنازم به

 این فقر که کوخ های خیلی ها را ویران تر و کاخ های خیلی ها را

مجلل تر ساخته است . دیدن آن همه انسان مریض نیازمند ، روحم را

به سختی آزار می داد به سرعت پا به فرار گذاشتم در خیابان به این

فکر افتادم کاش قدرتی می داشتم ...

نمیدانم سوگند نامه بقراط آیا در افغانستان به رسمیت شناخته می شود ؟

نمیدانم داکتر صاحب شبها چگونه به خواب می رود ؟ آیا تجارت دارو

و بیمار از این کشور رخت برخواهد بست ؟

من با احترام زیادی که برای بسیاری از پزشکان کشورم قایلم ، نمی

توانم  از واقعیتی دردآور چشم بپوشم که قلب هزاران هموطن فقیرمان

را به سختی آزرده است . کدام عقل سلیم می تواند ویزیت 55 بیمار را

در مدت چهار ساعت قبول کند ؟ بگذریم که دهها داروی به اصطلاح

تقویتی را به خورد مریض می دهند تا طبقه ای بالاتر بر طبقه های

ساختمان هایشان افزوده گردد و یا امکانات تحصیلات فرزندانشان در

 اینجا و آنجا فراهم آید ؛ بگذارید فقر و بیماری در این کشور بیشتر و

 بیشتر گردد تا شاید روزی چشم تنگ دنیاداران طبیب نمای این کشور

که هر روزه طرحی نو در می اندازند و کلینیکی تازه می سازند ، بلکه

 پرترشود!!!

+ نوشته شده در 9 Apr 2009ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

زني كه حقوق بشر به رسميت نمي شناسد ؟!

 

چند روز پيش براي شركت در سميناري در زمينه حقوق بشر به هرات سفري داشتم . در اين سفر طبق معمول از حقوق بشر سخن زده شد و هيچ دورنماي عملي براي آن ارايه نگرديد. ديدار دوستان و محفل شعر خواني و آشنايي با دوستان جديد تنها دلخوشي من از اين سفر بود.

امسال در هرات بهار زودتر از ساليان پيش با حضور در كوهپايه ها جلوه گر شده و باران گاهي نم نم و گاهي آبشارگونه كالبد شهر را مي نوازد.

هر وقت باران مي بارد من عمداً زير باران مي روم . نميدانم شايد مي خواهم باران خستگي يك سال را از تنم بروبد و غبار اندوه را از قلبم بشويد.

قدم زنان در اطراف پاي حصار از بارش باران لذت مي بردم كه شدت باران مرا به پياده رو كشاند. مردم همگي به پياده رو هجوم آورده بودند تا از شلاق باران رهايي يابند.

در اين گيرودار صدايي مرا در جا ميخكوب كرد . تضرع و بيچارگي را از صدايي مي شنيدم كه با التماس مي گفت : بخدا برادران براي امشب نان ندارم . من گداهاي حرفوي زيادي را ديده ام . مي دانستم كه اين صدا بايد صداي بيچاره اي از بيچارگان كشوري باشد كه در نفوس اين كشور نه جايگاهي دارند و نه از حقوق انساني حقي !

چند قدم كه عقب برگشتم در ميان رگبار باران ، زني چادري پوش را ديدم كه خيس ايستاده و بي پروا از شدت باران دست التماس براي سير كردن شكم فرزندان يتيمش به طرف مردم دراز کرده است  .

نميدانم چرا صداي باران قلب خويش را در ميان آن همه شرشر  باران به وضوح مي شنيدم . شايد به اين خاطر كه ما از حقوق بشر دم مي زنيم و در آستانه روز جهاني زن شعر مي سراييم و قرار است كه سخنراني هاي غرا داشته باشيم .

راستي اين زن سهمش از حقوق بشري كه در افغانستان ، شيك پوش هاي كرواتي از آن دم ميزنند و به اصطلاح  مناديان حقوق زن در روز زن براي احقاقش گلو مي درند ؛ چقدر است ؟

 

 

 

+ نوشته شده در 9 Mar 2009ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

           

                                

 

برگی از دفتر خاطرات

 

قبرستان

 

دیروز در عصر پنجشنبه دلم به سختی گرفته بود . حرفهای زیادی در دلم تلنبار شده

بود ، غمهای فراوانی ... همزبانی نیافتم تا سر درون باز گویم ، ناگزیر به قبرستان پناه

بردم و آنچه را ( نه بخشی از آنچه را دردل داشتم ) را بر سر قبور رفته گان خاموش

رها کردم .

گفتم و گفتم و گفتم ... لیکن کافی نبود ، یعنی قلبم را ارضا نکرد.

چند ماهی است که بوی عفونت تنفس را برایم مشکل ساخته است . آنگاه که مادرم

بمن دلسوزانه خطاب نمود که چرا همه در خانه میمانی و بیرون نمی روی ؟ گفتم

کوچه ها بوی عفونت می دهند و مادرم بیخبرانه گفت : از جاهای پاک عبور کن .

مادرم نمیداند ، آری او نمی داند که همه جا بوی ریا و دروغ و عناد و تظاهر ... می دهد و من نمی توانم هر بویی را تحمل کنم .

چند روزی است که کتاب ارزشمند « هبوط در کویر » مرحوم دکتر شریعتی را می خوانم . تا کنون کلام هیچکس چون او تا ژرفنای وجودم اثر ننموده است . زبان گویای او زبان حال من است . چه می گوید این مرد؟ که می شناسد او را ؟ و چه کسی می فهمد حرفش را ؟

من زادۀ کویرم و او نیز زاده کویر است . شاید تشابه او با من گندمی بودن رنگ تنمان باشد . او چه روح بزرگی یا بقول خودش روح متوسطی دارد و من چه روح کوچک و مغبونی ...

او چه چیزهایی را دوست دارد و ما چه دوست داریم ! او محراب ، مناره ، آینه و پنجره را دوست دارد و ما پول و ساختمان شیک و ماشین آخرین سیستم و مغازه و ... آری از قبرستان می گفتم . نمی دانم چند دقیقه سخن گفتم و دل خالی کردم ، احساس نمودم که غروب شده است و باید برگردم . حالت کرختی بدنم را فرا گرفته بود . تلولوخوران قدم می زدم که دوستی از دور فریاد زد : « چنان قدم می زنی که گویی یک قِران در جیبت نیست ».

آه !!! که این مردم همه چیز را در پول می بینند ...

                                                                                        

                                                                 ماه اسد  1383

 

+ نوشته شده در 15 Sep 2008ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

نامه ای به رییس جمهور

 

 

باورم نمی شود که من در شهری زندگی می کنم که هر لحظه ممکن است  با دیو مرگ روبرو شوم و به دیار باقی شتابم. این وصف الحال من نیست بلکه تمام همشهریانم چنین تصوری دارند. هر روز که از خانه سر کار می روم فکر می کنم شاید برگشتی وجود نداشته باشد. از همدیگرمان می پرسیم چه خبر ؟ اتفاق جدید؟

و روزی نیست که خبر جدیدی را نشنوی . فلانی را می شناختی امروز اختطاف شد. پسر فلانی را از اتوبوس در راه هرات پایین کرده اند. خانم فلانی با دو پسرش مفقود شده اند. .....

همیشه بازار شایعه در هر جایی رونقی دارد اما در شهر من شایعات پیرامون موضوعات فرعی اتفاقات می چرخد. راستی می گویند برای آزادی پسر فلانی دویست ملیون تومان خواسته اند. شنیدی که می گویند پسر فلانی را کشته اند؟ خبر داری که فلانی به هلمند است . راستی می گویند زن فلانی بر اثر اختلاف خانوادگی ربوده شده . مواظب خودتان باشید که یک باند جدید پسرها و دخترها را می دزدند.

بدتر از اینها وحشتی است که در سیمای پسران و دختران دانش آموز دیده می شود. استاد راست است که معلمین را اختطاف می کنند . می گویند اختطار داده اند که کسی به مکتب نرود. و من هاج و واج می مانم که چه بگویم . چند کلمه ای سرهم می کنم ولی گویا دانش آموزان هم ناامیدی را در چهره همه می بینند.

قبل از هر درسی بازار مباحثات گرم است . بعضی نیروهای خارجی را عامل این اوضاع می دانند بعضی مردم را مقصر می دانند و بعضی هم بر بی کفایتی این دولت نفرین می فرستند و من ناامیدانه تماشایشان می کنم.

دوستی دیروز از من پرسید که چرا شعر نمی سرایی . گفتم قریحه ام خشکیده . تازه در این آشفته بازار که احساسی جز ناامیدی نمی روید چه باید سرود!!

در خانه هم کانال های تلویزیون های افغانی را مسدود کرده ام . نمی خواهم دیگر هر لحظه شاهد قتل و عام هموطنانم باشم . خودم را فریب می دهم فوتبال می بینم و سریال تماشا می کنم آنهم از کانال های ایرانی .

گاهی بغض گلویم را می فشرد و خطاب به خداوند زمزمه می برم که ای کریم والا مگر ما چه گناهی را مرتکب شده ایم که باید اینگونه تاوان پس دهیم .

اما آنطرف قضیه مسؤولین بی کفایت دولتی که ککشان هم نمی گزد . مردم از بس از آنها ناامید شده اند که حتی گزارش ربوده شدن عزیزانشان را هم به آنها نمی دهند. از روزی که جوانی دانش آموز را که با هزار و یک آرزو قصد سفر به کشور هندوستان برای ادامه تحصیل را داشت ، ربوده شده بسیاری از جوانان ما دچار افسردگی شده اند. امروز زنان شهر به ولایت رفتند و از مسؤولین خواستار پیگیری ربوده شدن یک زن با دو فرزندش را شده اند. اما کو گوش شنوا...

دوستی دارم که در بحرانی ترین لحظات امیدش را از دست نمی دهد. من عمق فاجعه را امروز از نگاه ناامیدش درک کردم که در جواب سخنم که گفتم آدم کم کم از همه چیز نومید می شود گفت : من نالمید شده ام .

گاهی فکر می کنم شاید من در قرون وسطی زندگی می کنم . گاهی هم باورم نمی شود که در قرن بیست و یک من در چنین کشوری زندگی می کنم .

چند روز پیش استخوانهای همان دانش آموز ربوده شده را تحویل خانواده اش دادند که تاحالا هم کسی نفهمیده که این استخوانها متعلق به او بوده یا نه !!!!!

مطمینم که شما این سخنان را باور نمی کنید . کاش واقعیت نمی داشت اما چکنم که واقعیتی تلخ است که ازان گریزی نیست . چند روز می خواستم خطاب به رییس جمهور در سایتش چیزی بنویسم . اما دوستان گفتند سایتش هفته ها آپدیت نمی شود و در ضمن او از همه چیز خبر دارد.

من نمی دانم رییس جمهور را می توانم با این نوشته از زندگی مردمانی که هر لحظه سایه مرگ را احساس می کنند آگاه کنم . اما می نویسم شاید کسی از هزاران مشاورش اتفاقی به این مقاله بربخورد و جناب رییس جمهور را از درد این مردم آگاه نماید.

 

جناب رییس جمهور!

 

نمیدانم تا حالا بیقراری فرزندتان میرویس را دیده اید؟ آیا تا حالا نا آرام بوده است که آرام و قرار را از شما و فامیل بگیرد. اگر دیده اید یک لحظه بیاد بیاور که هزاران کودک از ترس ناامنی در ولایتی چون فراه نارام و بیقرارند.

 

جناب رییس جمهور!

 

آیا می دانید درد اختطاف یعنی چه ؟ آیا درد آن مادری را که روزانه چند دفعه به خاطر ربوده شدن یگانه فرزندش به اغما می رود را درک می کنید؟
آیا از حال پدری که در جلوی چشمانش جگرگوشه اش را می ربایند آگاهی دارید؟

آیا میدانی مردی که زن و فرزندانش را بدون هیچ گناهی ربوده اند چه حالی دارد

این ملت درد جانکاه خویش را کجا فریاد کشد جناب رییس جمهور منتخب

هنوز هم شعارهای رنگارنگ انتخاباتی شما در گوش ها طنین انداز است . کجا شد آن باغهای سرخ و سبز ...

آیا پس از سی سال دربدری و بیچارگی این ملت بس نیست ؟ ما از شما جواب می خواهیم چون شما مسؤول این مملکت هستید. ماعطای  جاده و شفاخانه و بازسازی و شعار های دیگرتان را به لقایشان می بخشیم تنها امنیت می خواهیم . می خواهیم گرسنه بخوابیم . بگذار فرزندانمان لباس کهنه بپوشند و از گرسنگی رنگ به چهره نداشته باشند اما در امن باشند.

چه کسی جوابگوی این همه بی امنیتی و بی اعتمادی است ؟ اراکین دولتی شما چه کاره اند؟ نیروهای خارجی و به اصطلاح دوستانمان در این کشور چه وظیفه ای دارند که امنیت این ملت فقیر برایشان پشیزی نمی ارزد.

 

جناب رییس جمهور!

 

به ما بگویید کدام دروازه را دق الباب کنیم !!

 

 

+ نوشته شده در 24 Jul 2008ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

تولدم مبارک !

 

 

 فردا روز تولد من است . روز تولد موجودی که

 

باید ببیند و بسوزد و دم برنیاورد.

 

روز تولد کسی که می بیند و اما نمیداند!!

 

گاهی فکر می کنم که سهم من از زندگی چه

 

بوده ، نه اصلاً سهم جوانان افغان از زندگی

 

قرن بیست و یک چه بوده است ؟

 

نومیدی ، فلاکت ، افسردگی ، فقر ، بی هویتی ...

 

ما از گذر زمان چه نفعی برده ایم . دیروز یکی از

 

دوستانم پیشاپیش به مناسبت سالروز تولدم

 

به من عطری هدیه داد. و من با خود گفتم

 

کاش زندگی به افغانها عطر صمیمیت و

 

 برادری و همزیستی مسالمت آمیز عطا می کرد.

 

نمیدانم چرا از روز تولدم بیست و هفتم حوت

 

خوشم نمی آید.شاید این روز تداعی گر گذر

 

عمری است که به بیهودگی گذشته است.

 

من بارها با خود اندیشیده ام که اگر من در

 

قرن بعد یا قرن پیش به دنیا می آمدم شاید از

 

زندگی بهتر بهره می بردم. شاید هم نه .

 

نمیدانم ...

 

هرچه نباشد به تقدیر باور کامل دارم و خداوند

 

را برای همه نعماتی که ارزشش را شاید بیشتر

 

از این نداشته ام سپاس می گویم .

 

راستی یادم رفت که سال جدید را به همه تان

 

تبریک بگویم . امیدوارم سالی پربار و پر نشاط

 

داشته باشید .

 

تا فرصتی دیگر یا هو ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 16 Mar 2008ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

دل نوشته ها

 

 

زمستان

 

زمستان چه بی قرب و چه دلتنگ است ! زمستان چه سرد و بی روح است !

چه کسی زمستان را  زیبا خواهد سرود ؟ چه کسی از سرما لذت خواهد برد ؟

و چه کسی در زیر بارش برف به زمستان سلامی گرم خواهد داد ؟

انسانهای زمستانی چقد ر چندش آور شده اند و آدم های برفی چقدر بد ترکیب و بد هیبت !

زمستان زندگی آدم ها را کدامین بهار می تواند به پایان برساند ؟ و درین هوای بس ناجوانمردانۀ آلوده که بهار را در لابلای بسته های اسکناس می جویند ، کدامین دست ، گرمای مطبوعی را به دستان احساس برف زدگان زمستانی خواهد بخشید ؟

من بیگمان در آن روز زمستان مستانه خواهد خندید و راه را بر بهاران خواهد بست .چه ساده ام ! آری چه ساده ام که به آیندۀ طلایی می اندیشم ، همان آینده ای که خود را من نبینیم بلکه من را متعلق به ما بدانیم .

همان آینده ای که خدمت به سرما زدگان را به تصویر کشد و بهار را به آنان هدیه کند.

دریغا که درین آشفته بازار دورنگی و عناد دیگر نسیم نخواهد وزید و بها ربه زمستان راضی خواهد بود و درین گیرو دار این ماییم که در میان برف و بوران را ه گم خواهیم کرد و  در تکاپوی بهار سرمازدگان عصر اتم در زیر برف کوچ برای همیشه مدفون خواهیم گشت و

 

 

+ نوشته شده در 23 Dec 2007ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

دل نوشته ها

 

باز عیدی دیگر است

 

هر وقت عید می آید من برمی گردم به سالها پیش . به دوران کودکی ، به آن زمان که عید صفایی دیگر داشت. آن وقت ها شب عید تا صبح نمی خوابیدیم و ترانه های عامیانه عید را زمزمه می کردیم

« صبا که روز عیده              مادر دادو نامیده » ...

بعدها که به مکتب رفتم فهمیدم که عید برای ما  عید نیست عزاست هنوز هم صدای گریه های مرحوم خلیلی در گوشم نجوا می کند:

 

شب عید است زان شهر تب آلود              

زشادی بر نمی آید صدایی

درین ماتمسرا دودی نبینی                       

بجز آه یتیم بی نوایی

 

والی آخر...

 

چه عیدها که در دوران مهاجرت با اشک و آه و نالۀ ما به عزا تبدیل شد ومن که کودکی بیش نبودم هنوز هم آن پیشینۀ عید را برایم ماتمکده می کند .

عید در کشوری که هر روز دهها لاله اش بر اثر انفجارهای کور پرپر می شود چه ارزشی دارد؟

آیا در چنین کشوری عید می تواند برای کودکان یتیمی که داغ پدر و یا مادر در دل دارند فرح بخش باشد ؟

آیا عید می تواند برای معلولی که زندگیش تباه شده معنی داشته باشد؟

راستی کدام انسان با احساسی می تواند عید را جشن بگیرد در حالی که خاک کشورش هرروزه به خون فرزندان این مرزوبوم رنگین می شود.

 

با این همه هموطن عیدت مبارک !

+ نوشته شده در 17 Dec 2007ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

 

امروز برای او می نویسم

 

 

یادم می آید که در یک بعد از ظهر تابستان او را دیدم. هنوز هم چهره ی شکسته ی او در خاطرم هست . رنگ پریده ، لب خشکیده ، ودنیایی از اندوه وغربت...

دوازده ، سیزده سال بیشتر نداشت . کنارجاده ایستاده بود و منتظر کسی تا او را به مقصد برساند. گفتم : کجا می روی ؟ جواب داد: تا چوک ملت.

 می خواستم ماست بخرم ،گفتم: چند لحظه منتظر میمانی تا ماست بخرم ؟ با تکان دادن سر موافقت کرد. در طول راه از او پرسیدم کجایی است و خانه شان کجاست؟ با نومیدی جوابم را داد: من خانه ندارم در یتیم خانه هستم. برای لحظاتی چشمانم سیاهی رفت. نمی دانم چرا مرا منقلب کرد. شاید چون خودم سالهای سخت یتیمی را از سر گذرانده ام. در کشوری که در هر کوچه ای چندین یتیم می توان یافت ، او مرا دگرگون ساخت  گویی تازه می فهمیدم که درین شهر یتیمان زیادی زندگی می کنند.

برایش بستنی خریدم و از او در مورد دارالایتام پرسیدم و سوال کردم که آیا درس می خواند یا نه ؟ جوابش مثبت بود گفتم دلت می خواهد کورس بخوانی باز هم جوابش تکان سر بود.

خیلی دلم می خواست به او کمک کنم ، اما از دست یک معلم چه کمکی برمی آید؟

به او پیشنهاد کردم که به کورس درسم بیاید و دوستانش را هم بیاورد تا به آنها مجانی درس بدهم... مدتها گذشت ولی از او اثری نشد یکی دوبار سراغش را گرفتم ولی اورا نیافتم . کم کم با شروع امتحانات تربیه ی معلم و تدریس در سمینارمعلمین او را کاملا از یاد بردم. تا اینکه چندی پیش داکترقادری هماهنگ کننده ی ولایتی برنامه ی توانمندسازی جوانان ولایت فراه ،  در مورد  طرح پیشنهادی ازطرفUNV ( اتحادیه ی رضاکاران ملل متحد) سخن گفت و نظرم را پرسید. ناگاه او بیادم آمد همان کودک یتیم .

 

امروز قرار است که در یتیم خانه ی شهر به کودکان تحایفی داده شود اگر چه پول اعطا شده ناچیز بوده ، اما داکتر قادری موفق شده دو برابر آن را از افراد خیر برای این عمل انسانی هدیه بگیرد.

می خواهم خودم را به دارالایتام برسانم فرزند کوچکم محمد می گوید: من هم باید بروم در برابر خواسته ی لجوجانه اش تسلیم می شوم، می گویم: لباست را بپوش تا برویم از شادی در پوستش نمی گنجد و با جست وخیز کودکانه اش مرا به عالم کودکی هایم می کشاند...

به یتیم خانه نزدیک شده ام اما در دل می گویم بانی این کار را باید چو گل بویید می خواهم تلفنی از این اقدام خیرش تشکر کنم اما او خیلی بیشتر از اینها لیاقت دارد. ناگهان در مغزم جرقه ای زده می شود به طرف بازار می روم دسته گلی می خرم تا آنرا به گل سر سبد عاطفه ها تقدیم کنم. پسرم می گوید: این گل از کیست ؟ می گویم از پدریتیمان.

 محمد می گوید؟ من او رامی شناسم؟ می گویم :آری پسرم! او کاکایت داکتر است . می گوید: من این دسته گل را به او می دهم و من می گویم: باشد پسرم !...

 

این جا چه خبر است. خیلی ها جمع شده اند. شور و ولوله ای برپاست. چه زیباست که شور و شعف را در چهره ی یتیمی به تماشا بنشینی!

در بین چهره های ناآشنا دنبال آشنایی می گردم ولی او نیست. دلم به سختی می گیرد. خیلی دلم می خواهد کسی به من وظیفه ای می داد تا درین روز زیبا خود را شریک شادی آنان می کردم که داکتر بسویم می آید و از من می خواهد تا تنظیم امور محفل را به عهده بگیرم با خوشحالی می پذیرم ومشغول به کار می شوم .

نمی دانم چرا احساس می کنم که بغض کالی در گلو مرا آزار می دهد ... مشغول اجرای وظیفه ی محوله ام هستم که صدایی آرام گوشم را نوازش می دهد: سلام . تن صدا برایم آشنا ست، صورتم رابر می گردانم ، او را می بینم . خودش هست . همان چهره و همان لب های خشکیده ، اما در چهره ی او از اندوه غریبانه ی آن روز خبری نیست. شاید امروز برای لحظاتی اندوه از خانه اش کوچ کرده است.

جواب سلامش را می دهم و از او می پرسم که چرا من او را در شهر ندیده ام ؟ می گوید که قریه بوده است وبه سرعت ازکنارم می گذرد... او را به حال خودش رها می کنم تا  امروز را خوش بگذراند...

 

صدای تلاوت آیات کلام الله مجید روحم را نوازش می دهد آه ... محفل آغاز گشته ...

به احترام سرود ملی بر می خیزم همیشه هنگام نواختن سرود ملی احساس غرور می نمایم استاد آقا محمد هم همین را می گوید... لحظات می گذرند... این هم دکتر قادری است که سخن می گوید و من به او می نگرم که درگوشه ای کز کرده و به میگروفون خیره گشته است...

داکتر تشکر می کند و لحظاتی بعد اسحق همان جوانی که من به ناحق فکر می کردم که شاید از احساس خالی باشد بدون برنامه ی قبلی به پشت تریبون می آید. صدایش به وضوح می لرزد و من از همان فاصله ی دور درخشش اشک را در چشمانش می بینم. ملتمسانه رو به حاضرین می کند و از آنان می خواهد که یتیمان را دریابند. اینجا دیگرجای ماسک زدن نیست، بغض کالم می ترکد وهق هق گریه ام را با دستمال خفه می کنم به اطرافم می نگرم همه می گریند... صدای هق هق آقامحمد را می شنوم دیگر خجالت نمی کشم و به ابر اشک اجازه می دهم که ببارد. پسرم معصومانه وبهت زده نگاهم می کند اما دیگر برایم مهم نیست من باید بگریم...

نمی فهمم سخنان اسحق کی تمام می شود صدای ترانه ی دخترکان معصوم یتیم بار دیگرجمعیت را می گریاند.

گرداننده ی برنامه « میرویس لطیفی » مرا به تریبون دعوت می کند. با او قبلا هماهنگ کرده ام . دست پسر کوچکم را می گیرم و جلو می روم سخن گفتن از یادم رفته از همه تشکر می کنم و از دکتر خواهش می کنم به جایگاه بیاید و دسته گلم را از محمد تحویل بگیرد داکتر می آید و زیباترین لحظه ی محفل رقم می خورد و من احساس شادی می کنم که از کسی تشکر می کنم که لیاقتش را دارد.

....

نمایشنامه ها به نمایش در می آیند گاهی می خندیم وگاهی می گرییم تلاقی اشک ولبخند...

صدای خنده های اطفال روحم را می نوازد او را می بینم که از ته دل می خندد... لحظاتی بعد به گروه ها تقسیم می شویم تا دقایقی را با اطفال باشیم. هرچه می گردم او را نمی یابم در گروهی می نشینم و لحظاتی را با کودکان می گذرانم .

اوه خدای من ! چقدر سبک می شوم با آنان سخن می گویم . از خاطراتم ، از روزهای سخت یتیمی خودم ، از مهاجرت ، از تحصیل و مکتب .... به سخنانشان گوش می دهم ... دیری نمی پاید که بلندگو ختم ملاقات را اعلام می دارد و توزیع تحایف آغاز می شود. دختران وپسران می آیند و تحایف شان را تسلیم می شوند و من به دنبال او اطراف را می پایم تا اینکه او می آید و تحفه اش را تحویل می گیرد ومن یک لحظه برق شادی را در چشمانش می بینم...

+ نوشته شده در 28 Nov 2007ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

سلام دوستان!

نمیدانم چه بنویسم. گاهی آدم از بس حرف برای گفتن دارد نمیداند چه

بنویسد.

امروز یکی از دوستانم خزان را برایم تبریک گفته بود برای اولین دفعه

این چنین تبریکی دریافت می کردم به هرحال خوشم آمد زیرا من خزان

را دوست دارم اما دوست دارم بهاری بیندیشم وبهاری فکرکنم.

آیا تا به حال فکر کرده اید که در خزان چون دهقان زحمت کش باید کشت

و به امید درو نشست؟

آیا تا به حال اندیشیده اید که در خزان چون باران باید لطافت وپاکیزگی

هدیه داد؟

می گویند د رخزان قدرت دید انسان ها افزایش می یابد و می توان فاصله

های دورتری را به تماشا نشست. پس ما چرا فاصله هایمان را کم نمی کنیم.

دیروز در کویر عاطفه ها گلی شگفت .

اگر فردا عمری باقی بود درین باره بیشتر خواهم نوشت.

پس تا فردا یا هو

 

+ نوشته شده در 27 Nov 2007ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

سلامی دوباره

کاش این سال میلادی دوباره آغاز می شد تا ما به بهانه ی سال مولانا

اورا بهترمی شناختیم .

کاش لحظه ها متوقف می شدند تا مردمان سرزمین مولانا فرصتی برای شناختش می یافتند.

 

افسوس که فرزند بلخ را بلخیان وبلخ زادگان درک نکردند و اکنون که

به همت ترکیه سالی به نامش رقم می خورد ازآرای والایش کسی بهره

نمی برد وواحسرتا که سرزمین آن منادی صلح وصفا میدانگاه وحشت

وآشفتگی است .

امروز دلم می خواهد که با درج شعری از آن ابرمرد سخن را به انجام

برسانم .

 

چو غلام  آفتابم  هم  از  آفتاب  گویم

                              نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی

                                       پنهان ازو بپرسم به شما جواب گویم

به قدم چوآفتابم به خرابه ها بتابم

                                      بگریزم از عمارت سخن خراب گویم

به سر درخت مانم که ز اصل دورگشتم

                                       به میانه ی قشورم همه از لباب گویم

...

چو ز آفتاب  زادم  بخدا  که  کیقبادم

                                   نه به شب طلوع سازم نه زماهتاب گویم

چو رباب ازو بنالد چوکمانچه رودر افتم

                            چوخطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم

 

                       به زبان خموش کردم که دل کباب دارم

                      دل تو بسوزد ارمن زدل کباب گویم

 

 

 

+ نوشته شده در 20 Nov 2007ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

خزان

سلام دوستان!

بازفرصتی دیگردست داد تا دریک عصرمطبوع پاییزی لحظاتمان را تقسیم کنیم .

علی شریعتی می گوید : " آنهایی  که پاییز را دوست دارند دارای روح های بزرگی هستند . شاید شما هم خزان را دوست داشته باشید اما سعی کنید خزانی  نیندیشید .

چه خوب است که اندیشه هایمان بهاری باشند تا امید را درین کویرستا ن به همه هدیه دهیم .

موفق باشید

یا هو

 

+ نوشته شده در 19 Nov 2007ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط داود عرفان |