آنگاه که شاعر شده بود؟!
در خیابان شلوغ با افکاری پریشان از گرانی نرخ نان و روغن روان بودم که ناگاه انسان جالبی از طرفی راهش را بسویم کج کرد.از موهای پریشان و ژولیده اش با ریش قرمز در هم و برهمش گمان بردم که دیوانه ای بسویم هجوم می آورد اما عینک مدرنش به من قوت قلبی بود تا فرار را بر قرار ترجیح ندهم. نزدیکم که رسید با لبخندی مرا د رحالیکه سخت در آغوشش می فشرد زمزمه کرد:
کجایی ای یار دیرین .
کجایی ای همدم شیرین .
کجایی ای پیوند مهرین .
به قربانت ای یار پیرین .
از خزعبلاتی که به زبان آورد مطمین شدم که طرف از عقل کاملی برخوردار نیست . اما نگاهی عمیق به من انداخت و گفت : گوییا در چشمت بیگانه جلوه می کنم ای عارف والا. گفتم : ببخشید قربان شما مرا اشتباهی گرفته اید. گفت مگر می شود عرفان را در این کویر بی مهری نشناخت الحق که این کویرستان ترا هم کویری کرده است ای استاد.من را نمی شناسی ؟ من ماموت هستم. فهمیدم که منظورش محمود است . گفتم : پسر کاکا سیفو گفت بلی .
یادم آمد که ایام کودکی اورابزغاله می گفتیم . زیرا حرکات گوسفندی و بزغاله ای زیادی دیده بودم . گفتم در چه حالی ؟ گفت استاد من با الهام از شما راه شعر و شاعری می پیمایم . تازه فهمیدم که خزعبلاتی که را که چند لحظه پیش برزبان می آورد شعر بوده است .
و دوباره در حالیکه عینکش هایش راجابجا می کرد گفت استاد مجموعه شعری آماده چاپ کرده ام بنام اهل قبرستان . به زودی چاپ می شود. می خواستم نظر شما را هم بدانم . دوستان زیادی به من گفته اند که تو نیمای افغانی . البته من خودم بیشتر بر این عقیده ام که سپهری دوم نام بگیرم بهتر است . هر چند بعضی هم مرا خاتم الشعرا نامیده اند.
من در این کتاب سعی کرده ام همچون سهراب شعری بلند به نام صدای پای بز بسرایم .
و بدون مقدمه شروع به خواندن صدای پای بز کرد:
اهل قبرستانم
روزگارم خط خطی است
تکه گوشتی دارم ، جفت خرگوشی دارم و سرسوزن موشی
دوستانی دارم بهتر از بستنی اند
بهتر از کیک و بیسکویت و پفک
اهل قبرستانم
پیشه ام بقالی است
گاه گاهی عدس و دال و نخود می فروشم به شما
تا به طعم خوش آن معده تان تازه شود.
چه خیالی چه خیالی می دانم
شکمت خالی هست
خوب میدانم جیب تان هم خالی است .
اهل قبرستانم
راستی اهل هیچستانم
اهل مردستانم
اهل دشستانم
اهل کوهستانم
اهل دیوستانم
اهل افغانستان و ایران و هندوستانم
زندگی یعنی چه ؟
زندگی یعنی پفک و دشلمه و آب نبات
زندگی یعنی ترمز دستی یک طیاره
زندگی یعنی قار قار یکی دو کلاغ
اهل قبرستانم
جای من قبرستان نیست
جای من گم شده است
من به آغاز چغندر نزدیکم
و به پایان شلغم نیز
من گاهی نبض گوساله را میگیرم
آشنا هستم با کچالو ، با پیاز ،
سبزی پالک عشق شکم های شماست
من به یک خربزه هم خشنودم
و به بوییدن شفتل هم
زندگی خالی کردن سطل آشغال است بر لب جوی
من نمی دانم که چرا می گویند
خر لگدهای خطرناکی دارد
و چرا در قفس هیچکسی بزغاله ای نیست
چتر ها را باید بست
خویش را باید در تنور انداخت
و یا که بالای کوه برویم
و تماشا کنیم پایین را
زن همسایه از من پرسید:
چند من اشکنه می خواهی ؟
من به او گفتم غلورترش کیلویی چند؟
کار ما نیست شناسایی شاعر قرن
کار ما شاید این است که در افسون شعرش
شناور باشیم.
پس از ختم این شعر با نگاهی شماتت بار رو به من کرد و گفت استاد میدانم که نظرتان در مورد این شعر بسیار مثبت است می دانید من برخلاف سپهری که آفاقی صحبت کرده است از اشیاء ماحولمان که به زندگی روزمره ربط دارد استفاده کرده ام . به نظرتان من بهتر نسروده ام ؟ راستی به نظر شما کدام تخلص زیبنده من است ؟ سهرابی دیگر، نیمای افغان و یا خاتم الشعراء ؟
من در حالیکه مستأصل مانده بودم گفتم که به نظر من بهتر است از احمق الشعراء و ابله الشعراء یکی را انتخاب کنی . و او د رحالیکه نگاهی زیر عینکی به من می انداخت از من فاصله گرفت و در بین جمعیت گم شد.

