تبليغاتX

ناجوهای کویری







ناجوهای کویری

اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی

آنگاه که شاعر شده بود؟!

 

در خیابان شلوغ با افکاری پریشان از گرانی نرخ نان و روغن روان بودم که ناگاه انسان جالبی از طرفی راهش را بسویم کج کرد.از  موهای پریشان و ژولیده اش با ریش قرمز در هم و برهمش گمان بردم که دیوانه ای بسویم هجوم می آورد اما عینک مدرنش به من قوت قلبی بود تا فرار را بر قرار ترجیح ندهم. نزدیکم که رسید با لبخندی مرا د رحالیکه سخت در آغوشش می فشرد زمزمه کرد:

کجایی ای یار دیرین .

 کجایی ای همدم شیرین .

کجایی ای پیوند مهرین .

به قربانت ای یار پیرین .

از خزعبلاتی که به زبان آورد مطمین شدم که طرف از عقل کاملی برخوردار نیست . اما نگاهی عمیق به من انداخت و گفت : گوییا در چشمت بیگانه جلوه می کنم ای عارف والا. گفتم : ببخشید قربان شما مرا اشتباهی گرفته اید. گفت مگر می شود عرفان را در این کویر بی مهری نشناخت الحق که این کویرستان ترا هم کویری کرده است ای استاد.من را نمی شناسی ؟ من ماموت هستم. فهمیدم که منظورش محمود است . گفتم : پسر کاکا سیفو گفت بلی .

یادم آمد که ایام کودکی اورابزغاله می گفتیم . زیرا حرکات گوسفندی و بزغاله ای زیادی دیده بودم . گفتم در چه حالی ؟ گفت استاد من با الهام از شما راه شعر و شاعری می پیمایم . تازه فهمیدم که خزعبلاتی که را که چند لحظه پیش برزبان می آورد شعر بوده است .

و دوباره در حالیکه عینکش هایش راجابجا می کرد گفت استاد مجموعه شعری آماده چاپ کرده ام بنام اهل قبرستان . به زودی چاپ می شود. می خواستم نظر شما را هم بدانم . دوستان زیادی به من گفته اند که تو نیمای افغانی . البته من خودم بیشتر بر این عقیده ام که سپهری دوم نام بگیرم بهتر است . هر چند بعضی هم مرا خاتم الشعرا نامیده اند.

من در این کتاب سعی کرده ام همچون سهراب شعری بلند به نام صدای پای بز بسرایم .

و بدون مقدمه شروع به خواندن صدای پای بز کرد:

 

اهل قبرستانم

روزگارم خط خطی است

تکه گوشتی دارم ، جفت خرگوشی دارم و سرسوزن موشی

دوستانی دارم بهتر از بستنی اند

بهتر از کیک و بیسکویت و پفک

 

اهل قبرستانم

پیشه ام بقالی است

گاه گاهی عدس و دال و نخود می فروشم به شما

تا به طعم خوش آن معده تان تازه شود.

چه خیالی چه خیالی می دانم

شکمت خالی هست

خوب میدانم جیب تان هم خالی است .

 

اهل قبرستانم

راستی اهل هیچستانم

اهل مردستانم

اهل دشستانم

اهل کوهستانم

اهل دیوستانم

اهل افغانستان و ایران و هندوستانم

 

زندگی یعنی چه ؟

زندگی یعنی پفک و دشلمه و آب نبات

زندگی یعنی ترمز دستی یک طیاره

زندگی یعنی قار قار یکی دو کلاغ

 

اهل قبرستانم

جای من قبرستان نیست

جای من گم شده است

من به آغاز چغندر نزدیکم

و به پایان شلغم نیز

من گاهی نبض گوساله را میگیرم

آشنا هستم با کچالو ،  با پیاز ،

سبزی پالک عشق شکم های شماست

من به یک خربزه هم خشنودم

و به بوییدن شفتل هم

 

زندگی خالی کردن سطل آشغال است بر لب جوی

 

من نمی دانم که چرا می گویند

خر لگدهای خطرناکی دارد

و چرا در قفس هیچکسی بزغاله ای نیست

 

چتر ها را باید بست

خویش را باید در تنور انداخت

و یا که بالای کوه برویم

و تماشا کنیم پایین را

 

زن همسایه از من پرسید:

چند من اشکنه می خواهی ؟

من به او گفتم غلورترش کیلویی چند؟

کار ما نیست شناسایی شاعر قرن

کار ما شاید این است که در افسون شعرش

شناور باشیم.

 

پس از ختم این شعر با نگاهی شماتت بار رو به من کرد و گفت استاد میدانم که نظرتان در مورد این شعر بسیار مثبت است می دانید من برخلاف سپهری که آفاقی صحبت کرده است از اشیاء ماحولمان که به زندگی روزمره ربط دارد استفاده کرده ام . به نظرتان من بهتر نسروده ام ؟ راستی به نظر شما کدام تخلص زیبنده من است ؟ سهرابی دیگر، نیمای افغان و یا خاتم الشعراء ؟

من در حالیکه مستأصل مانده بودم  گفتم که به نظر من بهتر است از احمق الشعراء و ابله الشعراء یکی را انتخاب کنی  . و او د رحالیکه نگاهی زیر عینکی به من می انداخت از من فاصله گرفت و در بین جمعیت گم شد.

 

+ نوشته شده در 14 Aug 2008ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

تهاجم کلچری

 

 

امروزه تهاجم فرهنگی بیگانگان ، فرهنگ و رسم و رسومات ملی ما را با چالش جدی روبرو کرده است. این تهاجم با حمله به زبان های رسمی کشور ما دری و پشتو نمود بیشتری پیدا داشته است  . در این راستا وزارت جلیلۀ اطلاعات فرهنگ کنونی ویا وزارت اطلاعات و کلتور و توریزم سابق در اندیشه افتاده است  که راهکاری باید برای این معضل پیدا شود. در راستای تحقق این آرمان نماینده وزارت طی سخنانی راهکارهای مهمی برای مقابله با تهاجم فرهنگی بیگانگان ارایه کردند که با توجه به  اهمیت این موضوع ما سخنرانی ایشان را  عیناَ  نقل کرده خدمتتان تقدیم می داریم.

 

 

آیم ویری هپی که شما را در این میتینگ لارج می بینم . من مایلم که سلامها و گریتینک های وزیر صاحب را خدمت شما تقدیم کنم . دیر فرندز شما می دانید وِل که کشور ما در تهاجم کلچر بیگانه است . ما باید سجسشن های خوبی برای یک استراتیژی ملی داشته باشیم که من آنها را به وزیر صاحب پرزنتیشن کنم .

من میدانم که یو کن هلپ اس . آیم ساری همان  کمک . سو من می خواهم ایدیا شما را در باره این سبجکت بشنوم. آیدیا من این است که ما می توانیم با ورکینگ بر روی زبان و فوکس بر روی اسکل بلدینگ با تهاجم کلچری مقابله کنیم .

وزیر صاحب اوردر دادند که ما باید ترای بسیار داشته باشیم تا بتوانیم لنگویج خودمان را از این بیماری سیو کنیم.

استراتیژی وزارت کلچر این است که تحت هر شرایطی باید اسکولهای زبان شناسی و همچنان یک یونیورسیتی در کاپیتال، اوه ساری پایتخت ! و  آی مین میتروپولیتن  اوه مای گاد منظورم سیتی های کلان بود. باید ایجاد شود. این یونیورسیتی می تواند از ترینرهای خارجی استفاده کند و از اپیرنس های آنان استفاده کند.آیم شور که ما می توانیم پس از چند سال کلچر وطن خود را از هجوم کشورهای بیگانه سیو کنیم . اپرینس هایی که ما از فارن کانتری داریم به ما نشان داده که ما با استفاده از دکشنری های معتبر و گلوبل می توانیم به نالج و علم زبان شناسی خود کمک کنیم. من در تحقیقات خود فهمیدم که پرشن لنگویج ، اوه ویری ساری آی مین فارسی در زبان های دیگر دنیا هم ورد دارد. فور اکزمپل . بد ، برادر ، مادر ، پیجاماز ، کاروانسرا، و... در زبان انگلیسی . سو لتس یوز از این دکشنری های خارجی تا بتوانیم کلمات زبان شیرین خود را که گم شده فایند کنیم .

آیم شور، ساری ساری  مطمینم . که ما می توانیم از جهان متمدن خیلی چیزها لیرنینگ کنیم . فور اکزمپل همین نیکلسون خدابیامرز . خیلی به زبان ما خدمت کرد. ما از او تشکر می کنیم . تنکس دیر نیکلسون. او بود که مرا با مولانا آشنا ساخت .آی دیدنت  نو هیم. آی مین من او را نمی شناختم . مادرم بمن می گفت که ما لنگویج گود داریم که رایترها و پویم های انترنشنال دارد اما من دیدنت بی لیو. اما وقتی کتابهای نیکلسون و دیگران را خواندم باور کردم. نو بیاییم دست به دست هم بدهیم استراتیژی بسازیم . وزارت کلچر ترای بسیار زیاد می کند که زبان های رسمی را از این وابستگی نجات دهد. ما در این مورد اکتیویتز داریم فور اکزمپل ما تابلوهای زیادی را در همین کاپیتال چنج کردیم . چه معنی دارد که نوشته بود چکنگ سوپ . شوربا از ویری گود. یا در قندهار می گویند یو موتر په رود کی اکسیدنت وکر . من فکر میکنم  ما برای سکسس در این سبجکت مهم به هلپینگ کشورهای خارجی نیازداریم . ما باید کاری کنیم که از لحاظ کلچری خود را با کشورهای دیگر لینک کنیم . برای رسیدن به گول های این کار باید مشاور خارجی امپلوی کنیم.

در فاینلی من هوپ دارم که ما بتوانیم این شیپ شکسته را به بیچ سلامتی برسانیم.

بست ریگاردز  

+ نوشته شده در 9 Jul 2008ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

 

بيا كه داکتر شویم !!!

خیلی وقت بود که از بیکاری کوچه ها را گز می کردم . اعصابم خراب شده بود . یک دفعه گفتم که باید در خنده بازار یا ستارۀ افغان شرکت کنم تا پولدار شوم . اما بچه ماما کریم می گفت که من حتی نمی توانم یک چاربیتی چوپانی بخوانم چه رسد به اینکه بتوانم در مسابقۀ ستاره افغان آنقدر غیغ بکشم و لغتک و پوچک بزنم یا در خنده بازار دهن کج کنم تا مثلاً فکاهی بگویم . یکبار هم می خواستم که معلم شوم اما باز هم بچه ماما کریم شاکر خان شد و گفت تو خو سوات نداری . من هم گفتم معلمی که سواد نمی خواهد . اما او با نگاهی پروفسورانه گفت : مه یک راه حله دارو . گفتم : راه حل تو چیست ؟ با لبخندی معنی دار گفت : داکتر صاحب !!! از حالا تو داکتری ! با خود گفتم چندان عقل پوره ندارد بدتر از همه هذیان هم شروع شد. گفت : از فردا کمی دوا بخر و به قریه برو . به ولسوالی ها که خیلی بهتره ! گفتم : مگه دیوانه شدی . من که پیچکاری هم بلد نیستم . چطور داکتر شوم . گفت : از قدیم می فمیدو که تو دیونه یی . ولی آله بر مه ثابت شه که عقل تو پارسنگ ورمیداره . و بلافاصله گفت :و خونه خو بزغاله خو داری ؟

از تعجب شاخ بدر آوردم و گفتم بزغاله برای چی ؟ گفت : دیونه پیچکاریر یاد بگیر . گفتم : در همه ولسوالی ها کلنیک هست و آنجا داکترهای لایق و پوهنتون رفته هم هست ، مثل اینکه می خواهی مرا به کشتن بدهی ؟

باز با نگاهی ابوعلی سینا وار رو به من کرد و گفت : ببی تو که و ولسوالی رفتی بگو داکتر کلینیک انجینره ، مه شش سال داکتری کردو و مردمه  لوکس تداوی مینو . مردم هم باور مینه .

راستش نمی خواستم به ولسوالی بروم و داکتر شوم . اما بوجی آرد سه و نیم هزار افغانی آدم را داکتر چی که انجینر هم می کند . از یک دواخانه کمی دوای دل درد ، سر درد ، استفراغ و اسهال و قبضیت  گرفتم و به ولسوالی رفتم .

چند روز اول بسیار کارم خوب پیش می رفت . شکر خدا مردم قریه داکتر داکتر گفته به من اهمیت زیادی می دادند. چند دفعه داکتر کلینیک را دیده ، خود را از چشمش پت کردم. یک روز مریضی به اتاقم آمد و گفت که من اسهال شده ام . من هم بدبختانه یادم رفته بود که دوای اسهال چه نام دارد و یک دوایی را شانسکی گرفته و به او دادم و او هم پیسه را داد و رفت. چند ساعت نگذشته بود که عسکر ولسوالی به دنبالم آمد. گفتم با من چه کارداری ؟ گفت : در ولسوالی معلوم می شود. بعد از مدتی به ولسوالی رسیدیم و همان مریض را همراه داکتر کلینیک دیدم . زهره ترک شدم . مریض به من حمله ور شد و دیگران مرا نجات دادند . گفتم : چه خبر است ؟ من داکتر شما هستم . و ولسوال با پوزخندی گفت: برمنکرش لعنت . اگر داکتر نمی بودی که  دوای اسهال و قبضیت را از هم تشخیص می دادی . یک دفعه متوجه شدم که چه اشتباهی از من سر زده است.از ذکر ادامه ماجرا به دلایل امنیتی و حیثیتی معذورم .

 

+ نوشته شده در 3 May 2008ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

لیاقت اول نمره گی !!!

 

 

وقتی که از ایران برگشتم در مکتب شامل شدم . دوستی که نه سال

 

تحصیل را در ایران در مدت 18 سال خوانده بود را دیدم که تخته را

 

پاک می کرد و حاضری می آورد با خود گفتم شاید در اینجا تنبل ها را

 

این طوری جریمه می کنند . از بغل دستی ام پرسیدم که او چرا مسؤول

 

 صنف است ؟ گفت که او اول نمرۀ ماست . خیلی تعجب کردم . تا

 

اینکه روزی او تنها  را دیدم و گفتم ما که همدیگر را خوب می شناسیم

 

بگو چطور اول نمره شدی ؟ گفت می گویم ، به شرطی که به صنف دیگر

 

بروی و قول می دهم که ترا هم اول نمره می کنم . شرطش را قبول

 

کردم . او گفت : اینجا سه نوع معلم داریم . بعضی ها سخت گیرند ،

 

بعضی هم کیلویی نمره می دهند ، بعضی هم خرواری .

 

سخت گیرها آن هایند که پارچه را می بینند و نمره می دهند . کیلویی ها

 

کمی لیاقت و کمی هم کمک . خرواری ها اصلاً پارچه را نمی بینند و

 

نمرۀ تاپ می دهند.

 

هر کدام از آنها هم راهی برای نمره گرفتن دارند. خرواری ها واسطه 

 

قبول می کنند . گفتم یعنی پول می خواهند گفت : نه باید همسایه ،

 

دوستان و آشنایانشان را پیدا کنی تا برایت نمره بگیرند. راه کیلویی ها

 

این است که پیششان التماس کنی که استاد من امتحان سویه می دهم

. مشکل خانوادگی دارم . از قریه می آیم . آن وقت دلشان رحم می

 

آید و نمره می گیری . اما سومی بسیار مشکل است . در مورد آنان باید

 

ابتکار به خرج دهی تا بتوانی راهی پیدا کنی . راه اصلی این است که

 

این جور معلمان را باید طوری از مکتب اخراج کرد . می گویم مگر می

 

شود ؟ می گوید با ید او را مجبور کنی تا خودش به جای دیگری برود. می

 

گویم مگر می شود ؟ می گوید : چرا نمی شود . راهش این است که

 

همصنفی ها را با خود همراه سازی و بگویی استاد نمی تواند به ما

 

درس بدهد ما از درسش راضی نیستیم . گفتم : اگر اداره نپذیرفت ؟

 

 گفت راههای دیگری هم هست بگویید این استاد با ما مشکل قومی و

 

لسانی دارد . از او شکایت نامه بنویسید و بگویید در صنف ما فقط گپ

 

می زند و گاهی هم به ما توهین هم می کند . یادت باشد که امضای

 

بچه ها را هم بگیری . گفتم : اگر همصنفی ها قبول نکردند چی ؟ گفت

 

: خودت امضا جعل کن و با دوستانت آنان را تهدید کن که اگر از شما

 

پیروی نکند جایش در صنف نیست. گفتم : اگر با تمام اینها باز هم

 

استاد نرفت چی ؟ گفت با دهها تلفن و صداهای مختلف تهدیدش

 

کن . و اگر باز هم نشد وقتی که او وارد صنف شد شما همه بیرون

 

بروید. من مطمئنم که استاد مجبور می شود که برود و استاد بعدی

 

 حساب کار دستش خواهد آمد. گفتم : اگر این همه که گفتی نشد چی ؟

 

گفت : تو که با این همه رمز و راز که بتو گفتم  نتوانی اول نمره

 

شوی لیاقت اول نمره گی را نداری !!!

 

 

+ نوشته شده در 2 Apr 2008ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

کنفرانس

 

ظهر که از سر کار به خانه برمی گردم بر خلاف همیشه اوضاع خانه درهم و

 

 برهم است . مادر اولادها را صدا می زنم اما از او خبری نیست . دل

 

واپس می شوم آخر او هر روز ظهر به پیشوازم می آمد و با یک سلام و

 

خسته نباشید و تعارف شربت خستگی را از یادم می برد . اما امروز از او

 

خبری نیست . به طرف آشپزخانه می روم شاید در آنجا مشغول پخت و پز

 

باشد اما آنجا هم از او خبری نیست . گویا آب شده و زیر زمین رفته .

 

صدای طفلکمان از اتاق دیگری می آید به طرف گهواره اش می روم او را

 

بر می دارم و نوازش می دهم اما او آرام شدنی نیست . در همین موقع

 

مادر اولادها وارد می شود می گویم عزیزم کجا بودی ؟ خیریت خو هست .

 

با ترشرویی می گوید خانۀ همسایه کنفرانس داشتیم . از تعجب دهانم باز

 

می ماند می گویم : کنفرانس ؟! کنفرانس چی ؟! این دفعه با خشونت

 

بیشتری می گوید : این دیگر به خودمان مربوط است. می گویم : نان

 

چاشت چی داریم ؟ با سردی جوابم را می دهد و طفلک گریان را از دستم

 

می گیرد و می گوید : همین که او را شیر می دهم بس است . از رفتارش

 

سر در نمی آورم . نمی خواهم با مادر اولادها جرو بحث کنم به خودم می

 

گویم شاید باز دیشب تولسی بیچاره به مشکل دیگری گرفتار آمده و یا بجاج

 

حیلۀ دیگری بر علیه انوراگ به کار گرفته باشد که خانم این قدر گرفته

 

است.

 

با شکمی گرسنه به بیرون می روم و با دوستی در دکانش نشسته و چای سبز

 

می خوریم و از اخبار دیشب و ازدیاد معاش مأمورین و معلمین ، گپ می

 

زنیم و برای آینده نقشه می کشیم . نزدیک شام از قصابی سرکوچه دوصد

 

گرام گوشت گاو قرض می گیرم و به خانه می آیم . مادر اولادها را صدا می

 

زنم تا برایش از غذای امشب خوشخبری دهم . اما گوشت را با ترازو

 

نصف می کند و  می گوید تو و میدانی قسمت خودت . می گویم : یعنی چه

 

؟ می گوید : مگر حق زن و مرد مساوی نیست ؟ می گویم : تو که می دانی

 

من به این مسأله معتقدم . می گوید : خوب حالا خودت می دانی و غذایت

 

و من می دانم و غذایم . هاج و واج می مانم نمی دانم چه شده که خانم

 

مهربان من با من بیگانه گی برخورد می کند.

 

از آنجا که آشپزی بلد نیستم گرسنه به مسجد می روم وقتی که از مسجد

 

بیرون می آیم با دوستانم سرکوچه سر صحبت را باز می کنیم . به خسربوره

 

ام درگوشکی می گویم : کاش از حال امشب من خبر می داشتی ؟ می گوید

 

: غصه نخور من هم گشنه ام ! از تعجب دهانم باز می ماند که ماما قدرو با

 

خنده می گوید : معلم صاحب از کنفرانس امروز چی نصیب شما شده ؟ می

 

گویم کدام کنفرانس ؟ می گوید : کنفرانس تساوی حقوق زن و مرد که

 

امروز در خانۀ ما برگزار شد .

 

اینجاست که دوستان  با نگاهی به چهرۀ هاج و واج من از خنده منفجر می

 

شوند .

 

+ نوشته شده در 29 Mar 2008ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

مملکت کثیرالمشاهیر غیر وطنی

 

راویان اخبار و ناقلان شیرین گفتار چنین روایت کرده اند که در روزگار قدیم ، مردکی شعر انوری شاعر خواندندی . از قضا انوری سررسیدی و از آن مردک پرسیدی : این شعر از که بودندی ؟ مردک جواب دادندی : از انوری . انوری خوشحال شدندی و گفتندی : آیا تو انوری را شناختندی ؟ مردک گفتندی : بلی من خودم انوری هستندی ! انوری خشمگین شدندی و بدان مردک پرخاش کردندی که ای مردک خجالت نکشی . ما شعر دزد بسیار دیده بودندی اما شاعر دزد ندیده بودندی . و آنک در روزگار جدید مملکتی که آن را کشور

 « کثیرالمشاهیرغیر وطنی » خوانندی ، هر کسی را که از مملکتشان دیدن کردندی و به مقامی رسیدندی ، از آن خود دانستندی . روزگاری مولانا جلال الدین بلخی از آن سرزمین گذر کردندی و امروز به خاطر آن تردد ، از بلخ نبودندی و از کشور کثیرالمشاهیر غیر وطنی هستندی

ابوعلی سینای طبیب هم که خود در زندگی نامه اش نوشتندی که پدرم از مردم بلخ بودندی ، نفهمیدندی زیرا برای طبابت بدان کشور سفر کردندی و بدتر از همه در آنجا مردندی و حالا هر کس که او را بلخی بخوانندی به اعدام محکوم بودندی .

خواجه عبدالله انصاری که در شهر هرات متولد و در آنجا هم رحلت کردندی ، هراتی نبودندی . زیرا دری گفتندی و دری نوشتندی . سنایی عارف غزنه نبودندی ، بگذار در غزنه متولد و در همان شهر وفات یافته بودندی .

سید جمال الدین که خود به قلم خود نوشتندی که من از کنر شهری نزدیک کابل هستندی و مدتی در افغانستان وزیر بودندی هم از آن آن کشور بودندی ، هرچند دولت آن کشور نتوانستندی سندی دال بر افغانی نبودن او پیدا کنندی و جنازۀ سید در دانشگاه کابل دفن شدندی، چون سید در جهان صاحب مقام و منزلت شدندی از آن هیچ کشور نبودندی ، الا آن مملکت کثیرالمشاهیر غیروطنی .

حتی امام بخاری و مسلم بخارایی هم از تصاحب آن مملکت کثیرالمشاهیر در امان نماندندی هر چند یک کلمه دری نگفتندی و ننوشتندی . امام ابوحنیفۀ کابلی هم بی چون و چرا از آنان بودندی و هستندی .

حتی ملا نصرالدین هم از مشاهیر آن مملکت بودندی .

امروزه شرکت هواپیمایی آریانا ترسیدندی به خاطر نام آریانا  و عبور از فضای آن کشور از تصاحب افغانستان خارج شوندی و اگر راستش را پرسیدندی می ترسمی « داود عرفان » را هم جزء مشاهیر خویش بخوانندی ، آخر او هم وب لاگی  بنام « ناجوهای کویری » دارندی . مگر به غیر از اتباع کشور کثیرالمشاهیر غیر وطنی ،  کسی توانستندی به دری نوشتندی ، هرگز !!!

+ نوشته شده در 22 Jan 2008ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

ْْْْطنز

زنده باد تفکر

 

دوستانم به من « مونتسکیو » می گویند. دلیلش هم روشن است، چون من همیشه به اطرافم متفکرانه می نگرم . ساعت ها در حرکت و رفت و آمد موترها خیره می شوم . می اندیشم که اگر پمپ باد نمی بود ، دهان انسانها از پف کردن تایر موترها پاره می شد. گاهی فکر می کنم که اگر اشپلاق نمی بود ، پولیس بیچاره از سوت زدن غش می کرد. اما بیشترین تفکر من حول وحوش مرغها و خروس ها می چرخد . زیرا اولا پرنده های نازی هستند و دوم اینکه کمترین تحقیق و تفحص در مورد فواید آنان صورت گرفته است . در مورد مرغ های خانگی و خروس های تاجدار و مرغ های سفیدک ماشینی و تخم مرغ ها ، اعم از یک زرده و دو زرده ، تخصص دارم ، تا جاییکه پایان نامۀ دکترایم را در تفاوت های اساسی بین صدای مرغ و خروس نوشته ام .

به خاطر فعالیت های گسترده ام در مرغ شناسی ، با فشار دوستان و هوا خواهانم ، ریاست اتحادیۀ مرغ شناسان را برعهده دارم . تا یادم نرفته باید بگویم که مرغ فروشی هم دارم و دوستانم لطف نموده ، بر آن تابلویی نصب کرده که با خط مرغی چنین نوشته شده است : « مرغ فروشی مونتسکیو فیلسوف پرور» .

درزمینۀ تفکر شاگردان زیادی به اجتماع تحویل داده ام که لقب های روسو ، کانت ، شوپنهاور، ... را از آن خود کرده اند .

چندی قبل به این فکر افتادم که حیف است که اجتماع از تفکر و استعداد من بی بهره بماند. بنا برآن « انجمن ملی متفکران جوان و پیر » را بنیان نهادم . پس از آن سعی نمودم که ظاهرم را هم متفکرانه جلوه دهم . ناچار دریشی سرمه ای ، پیراهن سرخ ، نیکتایی سبز و عینک نمره ای برای خودم تهیه نموده و ریشم را فرانسوی تراش کردم تا هرچه بیشتر متفکر ظاهر گردم .

از آن پس در حرکاتم بیش از پیش دقت می نمایم تا انسان متفکر را در عمل نشان دهم . پس باید در افراد چنان نگریست که مونتسکیو درچهرۀ شاگردان مشروطی اش در امتحان ده فیصد نگاه می کرد.آخر خدا می داند که در نبود من بر سر فلسفه و جامعه شناسی چه خواهد آمد .

روزی مرا در سمینار بزرگ « فرصت ها و چالش ها فراراه  متفکران پیر و جوان » دعوت نمودند. با کمال تأسف باز هم پروفسوری از مرکز مطالعات بین المللی متفکرین را دعوت کرده بودند و سالن از دختران وپسران با عناوین داکتر و ماستر و لیسانس ... موج می زد . راستش را بخواهید همۀ شان ارزش یک تست ده فیصد را هم نداشتند. آنها حرف های پیش پا افتاده ای چون دموکراسی ، جامعۀ مدنی ، حقوق بشر، تجدد و مدرنیته و ... سخن زدند ؛ اما هیچکس از مشکلات اساسی جامعه سخن به میان نیاوردند. من هم لازم ندیدم که در چنین موارد کلیشه ای و بی محتوا لب به سخن بگشایم ، آخر آنها که مثل من درد ملت و جامعه را با گوشت و پوست خود درک نکرده بودند . بالاخره با فشار هوادارانم مجبورشدم بخشی از آخرین دست آوردهای تحقیقی خویش را پیرامون تفاوت های اساسی صداهای مرغ و خروس ، بیان دارم . حال فقط چند نکته را درین زمینه خدمتتان ارایه می دارم :

 

1ـ من متوجه شده ام که بین صدای خروس و مرغ تفاوت وجود دارد . یعنی خروس قوقوقوقو  مرغ قدقدقدقدا می کند.

2ـ بعضی از خروس ها و مرغها که از ایران آمده اند و همچنان بعضی از مرغهای وطنی که تحت تأثیر فرهنگ ایران فرار دارند ، بجای قوقوقوقو ، قوقولی قوقو تلفظ می نمایند.

3ـ مسأله مهم دیگر اینکه مرغهای مناطق مختلف کشورهم به لهجۀ محیطی آواز سر میدهند . مثلا مرغان هرات که (ق )را (غ) تلفظ می نمایند غوغوغو و مرغان فراه که (ق )را( ک )تلفظ می کنند کوکوکو می گویند.

4ـ بعضی از مرغ ها صدایی با فرکانس بالا موج پایین دارند و بعضی هم صدایی با فرکانس پایین موج بالا دارند که اگر حملۀ شغال به مرغانچه باشد از اولی و اگر حملۀ روباه به مرغانچه صورت گیرد از دومی استفاده می نمایند.

ناگفته نباید گذاشت که در مسابقۀ ستارۀ مرغان ، شانس مرغان با فرکانس بالا موج پایین و در خروس جنگی ، شانس مرغان با صدای فرکانس پایین موج بالا بیشتر است .

چون بنده مجبورم تز دکترایم را به دانشگاه آکسفورد ارایه دهم ، از دیگر کشفیاتم در زمینه با عرض معذرت خودداری می کنم .

 

 

 

+ نوشته شده در 23 Dec 2007ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط داود عرفان |