سحرگاه اولین شب رمضان است . سفره سحری که چیده می شود یکهو
اشک در چشمانم حلقه می زند به سرعت به بیرون پناه می برم و چشم
بر آسمان می دوزم . قطره اشکی به سرعت از چشمم بیرون می جهد
نمیدانم چرا گریه ام گرفته است . آیا این اشک شوق است که به استقبال
رمضان فرش زمین می گردد یا اشک ندامتی از غفلت های یک ساله
است که شرم گونه بر زمین می چکد؟
همیشه باورم این بوده است که رمضان از جنسی دیگر است . هوایش
بوی بهشت می دهد و سحرگاهانش لحظه های جهانی برتر را به
تصویر می کشد. لحظات افطارش هر انسان روزه داری به این تفکر وا
میدارد که این رمضان هوایی دیگر دارد.
و باز هم ماهی دیگر است . همه جا شمیم خوش بوی یار فضا را آکنده
است . و باز هم این منم مردی وامانده در نیمه راه های سرگشتگی
باز هم سر بر آستان او می سایم و از او مدد می جویم و زمزمه های
دلتنگی ام را تقدیم درگاه او می سازم که او پناهگاهی عظیم است که در
بر او هیچ وامانده ای احساس بیکسی نمی کند.
رمضان مبارک !

