یکی از دوستانم هشدار داده که اگر سیاسی بنویسی حتی از یک نظر خشک و خالی هم محروم می شوی و من تنها حرف های دلت را می شنوم چون از سیاست بیزارم.
نمی دانم چرا این روزها نمی توانم از دل خودم بگویم که دل هم اسیر هزاران رنگ و بوی است که این روزها شامه ها را می آزارد. شاید برای خیلی ها این اعتراف سخت باشد که خویشتن را ملامت نمایند اما من با جرأت می گویم که دیگر آن انسان سابق نیستم . من که هزاران آرزوی خدمت به کشور و مردمم را در سر می پروراندم و میخواستم مردمان زمستانی را آشیانه ای گرم بخشم اما اکنون درمانده ترینم .
نمیدانم که اگر قاضی عادل مرا به پای میز محاکمه می کشید من چه جوابی داشتم جز اینکه عملکردم را معلول شرایطی توجیه کنم که خودم هم یکی از سازندگان این شرایطم .
از دل چه بنویسم که خود از خجلت سر به بیابان می زند!!

