برای او می نویسم شاید بخواند که هنوز هم بوی باران از دورها شنیده می شود. شاید خویشتن را حبس خانه ی شیشه ای خویش ساختن کار بزرگی نباشد اما دل را به دریا سپردن عزمی عظیم می طلبد.
من نه عاشقم و نه نامه ای عشقی می نویسم اما خاطرم سخت آزرده است که در آن سوی مرزهای میهنم هم سخنی لب از سخن فرو بسته است و درد جانکاه هجرت به اضافه دهها درد دیگر افغان بودن قلبش را به سختی می فسرد.
قول داده بودی که همیشه پای سخنم می نشینی و هرگز نوشته هایم را از یاد نخواهی برد هر چند نشانی از تو بر جا نماند اما نمی دانم باز هم این نوشته را می خوانی یا نه اما می نویسم باز هم برای تو...
می دانم که گاهی اقیانوس های اندوه ماهی های قزل آلا را بدون طیب خاطرشان بدون مدارا در جذر و مدهایشان به این سو و آن سو می کشانند. و این ماهی است که باید تصمیم بگیرد که می خواهد بماند یا نه !
اگر می خواهی بمانی پس ماهیی باش که تمام اقیانوس های دنیا وطن تواند و تمام جذر و مدهای دریاها قابل تحمل و شکست پذیر!
نمی خواهم ناصح باشم که از اندرزهای سعدی وار خوشم نمی آید. این سیاهه را به این سبب رقم می زنم که میدانم تو خود بر جای نشسته ای و نمی خواهی برخیزی.
از تو انتظار دارم که یک بار دیگر کودکان مهاجر وطن را پناهگاه امنی باشی حتی با یک لبخند!
می خواهم بار دیگر قلم بر دست گیری و بنویسی نه مثل همیشه برای خودت ! بلکه برای من ، او و ما !
شاید به این نوشته بخندی و زمزمه کنی که دل خوش سیری چند ؟ اما من برخلاف سهراب آن ماهی دلنشین دریای ادب بر این باورم که دلخوش خروار خروار است اما باید طالبش باشی !
عزیز !
نمی دانم پاسخم را می دهی یا نه ؟ اما خودت می دانی که برای سکوتت نگرانم که سکوت پرواز کبوتر را مجال نمی دهد .
بر من ببخش !!
