در عصری زیبا از روزهای نیمه سرد ماه قوس کابل ، برای خرید و شاید هم هواخوری از هوتل به بیرون زدیم . عصر شهر نو مثل همیشه غبارآلود نبود ، باران به همه جا طراوت هدیه داده بود. در یکی از جاده های شهر نو زنی که با بغلی از کتاب های رنگارنگ به طرف موتر کروزینی می رفت و من یک لحظه حیرت زده به صحنه ای می نگریستم که کتاب و کروزین را آشتی می داد. در دل به تعجب خویش می خندیدم که چه عیبی دارد که یکی از ما بهتران هم با کتاب و علم و دانش سر و سری داشته باشد. کودکی ساجق فروش رشته افکارم را گسست . با او گرم صحبت بودم که ناگاه همان زن را جلویم دیدم که می گفت جوان کتاب نمی خری ؟
یک لحظه صحنه چند لحظه پیش رنگ باخت و با زنی میانه سال متوجه شدم که برای کسب روزی به کتاب فروشی روی آورده است . دلم خیلی گرفت اما در دل او را تحسین می کردم . به او گفتم بیا که از تو دانش بخرم . دو کتاب از او خریدم و به کتابخانه ای هدیه دادم .
حالا با خود می اندیشم که او در شهری چون کابل روزی چند کتاب خواهد فروخت ؟

