تبليغاتX

ناجوهای کویری







ناجوهای کویری

اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی

جوین سرزمین رفته از یاد

 

خاطرات سفر به ولسوالی لاش جوین

 

وقتی که داکتر قادری مسؤول مؤسسه توانمند سازی جامعه  به من می گوید که راه اندازی پروژه های سواد آموزی ساحات چهارگووک و ده شیخ جوین کار توست و دیگری از عهده این کار بر نمی آید ، دلم هری فرو می ریزد .

کار سخت در ساحه ، عدم امنیت در منطقه مرا در رفتن مردد می سازد . اما از آنجا که خود هم می دانم که کسی دیگر به جز خودم توان راه اندازی این دو پروژه را در ولسوالی دور افتاده ای چون جوین ندارد و از سویی دیگر نمی توانم روی داکتر قادری را زمین اندازم همراه مدیر عمومی این دو پروژه  دوستم آقا محمد تصمیم می گیریم به ولسوالی جوین سفر نماییم .

صبح زود روز دوشنبه 26 عقرب به اتفاق داکتر قادری و آقامحمد جلسه کاری برای آغاز کار پروژه می گذاریم . این جلسه دو ساعت طول می کشد . پس از ختم جلسه و صرف صبحانه به دنبال خرید وسایل پروژه به بازار می روم و پس از انتقال وسایل به بازار ، از موتر وان ساعت حرکت را می پرسم که جوابش به همین زودی است .

این مساله مرا وامیدارد که نتوانم لباس هایم را همراه ببرم . اما حرکت ما خیلی دیر می پاید و تقریبا ساعت ده و نیم به سمت ولسوالی جوین حرکت می کنیم . دعای سفر می خوانم و از خداوند می خواهم که این سفر را بی خطر گرداند و خیر و برکت را در کارمان قرار دهد.

سفر در پیچ و خم جاده های خاکی جوین خسته کننده است و به  ترسی که از عدم امنیت در همه جا موج می زند کلافه ام می کند . ضبط صوت موتر هم درست کار نمی کند تازه نوار کاست های موجود هم بیشتر مایه تمسخر من و آقا محمد است . نیم ساعتی از حرکتمان نگذشته که یادمان می آید که دوربین عکاسی مان را جا گذاشته ایم . از راننده می خواهیم که توقف کند به بالای بلندی رفته و به داکتر تلفن می زنیم تا دوربین را به مدیر سوادحیاتی ولسوالی جوین بدهد و برایمان ارسال نماید.

در این بین شانس به ما روی می آورد و یکی از مسافرین که ادعا می کند حافظه اش ضعیف شده ، شروع به تعریف نمودن خاطراتش می کند که تقریبا تمام طول راه را در بر می گیرد و در بین سخنانش آقا محمد مزه می پراند و می گوید کاش حافظه ات ضعیف نمی شد . داستان های بی سرو ته  او  و سربه سر گذاشتنش توسط    آقا محمد ، دست اندازهای جاده  را تحمل پذیرتر می کند . ده کیلومتر مانده به جوین موترمان پطرول تمام می کند و مارا که سعی داریم که زودتر به ساحه برسیم و کارمان را آغاز کنیم ، سخت ناراحت می کند. یکی دو ساعت منتظر می مانیم تا اینکه موتری از راه می رسد و از او پطرول می گیریم و عصر همان روز در ولسوالی جوین هستیم بدون اینکه بتوانیم کاری انجام دهیم . وقتی وارد بازار جوین می شویم دهانمان از تعجب باز می ماند ، تلی عظیم از ریگ بازار را کاملً مسدود کرده و بازار به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم شده است .از مرکز مخابرات افغان تلی کام با منزل تماس می گیریم و خبر می دهیم که به سلامتی به مقصد رسیده ایم .

 

شب را در منزل مدیر معارف ولسوالی جوین محمد جمعه کریمی  می مانیم و از هر دری سخن می گوییم و برای اجرای پروژه ها از او اطلاعات مورد نظرمان را اخذ می کنیم . او همچنان ملا عین الدین مدیر امنیت ملی را که از متنفذین منطقه ده شیخ است  را هم دعوت کرده تا ما را برای اجرای پروژه ده شیخ کمک نماید. او را اگر چه از قبل می شناختم اما زیاد با او سر و کار ی نداشته بودم اما او را انسان بزرگواری یافتم . از ما تشکر کرد و قول داد که از تمام توان خویش برای اجرای بهتر پروژه استفاده کند .

صبح زود از خواب می خیزیم و نماز صبح را می خوانیم و در اولین اقدام به دفتر مدیر معارف رفته و دیداری رسمی  برگزار می کنیم وقتی وارد مکتب ابن یمین جوینی می شویم معلمین سابقم از من به گرمی استقبال می کنند و من چون کودکی خود را در آغوششان رها می کنم و خاطرات تنها سالی که در انجا درس خواندم به یکباره بر من هجوم می آورند ، جای جای بدن سوراخ مکتب از حمله چند ماه پیش مخالفین دولت مرا به اندیشه وا میدارد که کی این جنگ و درگیری پایان می پذیرد؟ ساعتی بامدیر و معلمین در از هر دری سخن می گوییم و د رمورد پروژه ها توضیح می دهیم  و سپس با موتر سراچه ای که پسر مدیر سواد حیاتی در اختیارمان قرار می دهد به سوی چهارگووک حرکت می کنیم . در اولین اقدام با آقا سید غلام کلان منطقه جلسه ای می گذاریم و پروژه را تشریح می کنیم . او از ما به گرمی استقبال می کند و قول هر گونه همکاری می دهد . من کمتر انسانی به بزرگواری او دیده ام شاید نادر رییس شورایی باشد که به فکر خود نیست و به دیگران می اندیشد . وجود چنین انسانی ما را به آینده ی پروژه امیدوار ساخت . با وجودی که موسسات زیادی در این منطقه پروژه مثلا اجرا کرده اند اما به جز تابلوهایشان چیز دیگری ندیده ایم . با آقا محمد هم قسم می شویم که تمام تلاش هایمان را برای کمک به این مردم به کار گیریم .

پس از تثبیت موقعیت های منطقه چهارگووک به مرکز جوین بر می گردیم و از اینکه مدیر سواد حیاتی تا ساعت دو بعد از ظهر آن روز از شهر مراجعت نکرده ، دلمان می گیرد آخر او می تواند کمک زیادی به ما در اجرای  پروژه ها بکند  .

تصمیم می گیریم وقت را هدر ندهیم و به ده شیخ برویم از پسر مدیر معارف برای همراهی خویش کمک می طلبیم و به سوی ده شیخ راه می افتیم . جاده بر اثر رفت و آمد موترهای  سنگینی که از مرز تیل انتقال می دهند بسیار خراب است . دشت و کویری خشک با دو سه قریه خالی از سکنه و بقایای شهر پیشاوران که سابقه دیرینه تاریخی دارد به اضافه زیارت سید میر اقبال تنها چشم دیدهای ما در مسیر سی و پنج کیلومتر مرکز تا ده شیخ است .

وقتی به ده شیخ می رسیم آنتن های بلندی نظرمان را جلب می کند با خود می گویم این مردم چقدر از تلویزیون استفاده می کنند اما وقتی از یکی از اهالی می پرسیم به جواب جالبی می رسیم که این آنتن های تقویتی هستند که از  موبایل های ایرانی می شود ، استفاده کرد.

به یکی از دکان ها وارد می شویم و با استفاده از فرصت به فامیل هایمان در ایران زنگ می زنیم . وقتی می خواهم قیمت را پرداخت کنم از من پول ایرانی طلب می کنند و ما هم که از قبل پول ایرانی به همراه آورده بودیم  پول پرداخت می کنیم  جالب اینجاست که اینجا اصلا کسی پول افغانی را نمی شناسد. اما نرخ مکالمه چنان بالا بود که صد بار در دل از قیمت افغان بی سیم مان تشکر کردم

آنچه در وهله اول در ده شیخ جلوه می کند خرابه دهی است که دو صد و بیست خانوار را در خود جای داده و بزرگترین قریه جوین به شمار می رود. فقر و بدبختی از سر و روی اطفال می بارد دخترکی ژنده پوش وارد دکان می شود و از دکاندار ساجق می طلبد با دیدنش اشک در چشمانم حلقه می زند و یک لحظه به اندیشه می روم که دولتمردان ما چگونه با وجدانی آسوده به خواب می روند که چون جغد بر ویرانه ها حکومت می کنند.

باز هم احساس می کنم باید شعر بسرایم ناخود آگاه بر زبانم جاری می شود:

 

بیا که آینه بندیم کوچه های کودک ده

که در کویر عاطفه ها

در دیار بی مهری

هنوز منتظر بوی باران است

...

از دکاندار سراغ رییس شورای ده شیخ را می گیرم کسی داوطلب می شود تا در پایین قریه در محل کشت و کار او را برایمان پیدا کند وقتی به محل می رسیم و با حاجی نورالدین  رییس شورا روبرو می شوم او را می شناسم . مدتی با او به بحث می نشینم و پس از گفتگویی مختصر به این نتیجه می رسم که به علت عدم وجود معلم اعم از اناث و ذکور پروژه به بن بستی عجیب در این ولسوالی دچار شده است .

وقتی که از سطح سواد مردم می پرسیم در می یابیم که در یک قریه ی نزدیک ده شیخ که چهل خانوار وجود دارد حتی یک با سواد وجود ندارد.

در حالیکه بعضی موسسات ادعا می کنند که دراین ولسوالی سیصد کورس سواد آموزی برگزار کرده اند .

با آقا محمد مشوره می کنیم و به این نتیجه می رسیم که به مرکز بر گردیم . تنگ غروب است و بر سرعتمان می افزاییم و به طرف جوین راه می افتیم . رانندگی در این جاده های پر پیچ و خم و پر از دست اندازهای وحشتناک و تپه های ریگ گردن و کمرم را به درد آورده است . هوا تاریک شده است که به جوین مراجعت می کنیم با دیدن رسول خان مدیر سواد حیاتی معارف گل از گلمان می شکفد و شب را در منزل او بیتوته می کنیم و پلان کاری فردا را در حالیکه سخت خوابمان می َآید تهیه می کنیم ...

با طلوع خورشید صبح دیگری آغاز می شود و ما به همراهی رسول خان به چهارگووک می رویم و در اولین اقدام به اخذ امتحان از متقاضیان سوپروایزری و معلمی مبادرت می ورزیم ، ضمن اینکه موضوع ده شیخ افکارمان را آشفته ساخته و باید راهکاری برای آن بیابیم .

امتحان از زنان و مردان منطقه چهارگووک صورت می گیرد و ما اجازه نمی یابیم که از زنان عکس بگیریم و ناچار به عرف منطقه گردن می نهیم و پس از استخدام سوپر وایزر و معلمین ، با سوپروایزر جلسه کاری می گذاریم باز هم شانس به ما رو آورده و سوپروایزرمان انسانی شریف و تحصیل کرده از کار در می آید و خیالمان را از بابت پروژه اولمان راحت می کند . احساس این مرد هم ستودنی است یک بار دیگر امید سراپای وجودم را د ر سرزمینی لبریز می کند که دران فقر مادی و معنوی ، اعتیاد وتعصبات بیجا موج می زند.

سید جمال از آن دسته انسانهایی است که واقعا با سواد است و احساساتی نیک و انسانی دارد او به ما اطمینان می دهد که پروژه با وجود او موفق خواهد بود .

پس از ختم کار در منطقه چهارگووک به مرکز بر می گردیم تا پس از صرف نان چاشت فکری به حال پروژه ده شیخ نموده باشیم .

تیم کاری ما جلسه ای مشورتی تشکیل می دهد اما نتیجه ای ملموس بدست نمی آید . پیشنهاد می کنم که تمام راهکارها را لیست کنیم و بعد یکی یکی سراغ هر کدام برویم . پس از ختم جلسه فرصتی می یابیم تا سری به بازار بزنیم و مثلا کمی تفریح کنیم . به پیشنهاد مدیر سواد حیاتی به طرف منازل مسکونی که از ریگ متأثر شده اند می رویم . دیدن آن منظره ها اندوهناکمان می کند . خانه هایی که کاملا زیر خاک مدفون شده اند . تک درختی که هنوز نفس می کشد و سرشاخه هایش را از ریگ بیرون داده است . مسجد جامعی که غریب و مهجور داد از مصیب های بیشماری می زند که هیچ چشم بینا و گوش شنوایی نه آنها را دیده و نه شنیده است .

طفلکی سینه خیز از روی ریگی که دروازه شان را پوشانده است ، وارد منزل می شود و دخترکانی که کتاب در دست  از مکتب به خانه بر می گردند و از تپه های ریگی بالا می روند که پشت بامهای بسیاری از منازل را مدفون کرده صحنه های رقت آوری اند  که قلب هر انسانی را به درد می آورد الا قدرت طلبانی که بر چوکی های نرم و گرم ریاست تکیه زده اند و جز دامن زدن به اختلافات قومی و مذهبی حتی در ولسوالی فلاکت زده ای چون جوین راهکار دیگری برای این ملت رنجدیده و مظلوم در چنته ندارند .

بر روی تپه های ریگ می نشینیم و به بازی والیبال نوجوانان جوینی نگاه می کنیم و به مصیبت هایی می اندیشم که گریبانگیر این مردم بیچاره شده است .

هر زمان که مشکلی را می بینم و نمی توانم برای رفع آن اقدامی بکنم دلم سخت می گیرد و اکنون از همان لحظات است . با خود جملات جبران خلیل جبران را زمزمه می کنم :

خدایا به من قدرت بده تا بتوانم در آنچه می توانم تغییر آورم و برای آنچه که نمی توانم تغییر آورم به من تحمل آن را عنایت کن.

دیگر نمی توانم طاقت بیاورم به سرعت از تپه های ریگ پایین می آیم و به بازار می روم . یک راست به دواخانه دوستم فرید می روم تا از او در مورد پروژه ده شیخ کمک بگیرم . او به گرمی از ما استقبال می کند و  به شفاخانه می رود تا با نرس شفاخانه در این مورد مشورت نماید . چند لحظه بعد بر می گردد و اظهار می دارد که مشکل در حال رفع شدن است و قابله خواهری دارد که حاضر است به ده شیخ برود .

ما هر سه نفر از شادی فراوان به طرف شفاخانه هجوم می بریم تا این مژدگانی را از زبان خود نرس بشنویم .

قابله که زنی با وقار و خوشرو است به ما خوش آمد می گوید و از چند و چون پروژه می پرسد به او پیشنهاد می کنیم که مارا تا در خانه خواهرش همراهی کند او می پذیرد و ما پس از طی راهی پر ریگ و دست انداز به در خانه خواهرش می رسیم . او با خواهر و دامادش وارد مذاکره می شود اما داماد نمی پذیرد حتی پیشنهاد معاش بیشتر هم راضی اش نمی کند و ما ناکام به طرف ولسوالی بر می گردیم . قابله که معصومه نام دارد گویا ناامیدی را در چهره هامان می خواند و می گوید اگر راهی وجود می داشت من خود به ده شیخ می رفتم تا جوانانی چون شما از اینجا نومید برنمی گشتند . یک لحظه به فکر م می رسد که پارت تایم از او استفاده کنیم به او پیشنهاد می دهم که روزی یک ساعت را برای اینکار وقت بگذارد اما مسیر رفت و آمد را چه کنیم ؟

با دوستان مشوره می کنیم و آقا محمد می گوید هر گاه به خط آخر رسیدیم می توانیم از او استفاده کنیم . نومید و مستأصل به مرکز مراجعت می کنیم از قابله تشکر می کنیم و او می گوید که فکر هایش را روی هم خواهد ریخت تا بلکه بتواند کمکمان کند.

خسته و کوفته بار دیگر در اتاق رسول خان پلان کار فردا را بررسی می کنیم و پس از بحث های متفاوتی که با  مدیر معارف و مدیر سواد حیاتی داریم  به بستر می رویم در حالیکه بن بست پروژه کارمان را بسیار سخت و پیچیده کرده است . و با وجود خستگی زیاد خواب را از ما ربوده است .

صبح از خواب می خیزیم و به محله پایین که محله فارسی ها نامیده می شود در جستجوی معلم زن به تکاپو می افتیم به هر آنجاییکه فکر برده می شود مدیر رسول خان سرک می کشد اما بی فایده است . همگان می گویند کاش مهاجرین دوباره به ایران نرفته بودند که  در هر خانواده چند باسواد داشتند.

دوباره به مرکز می رویم و از مدیر معارف مشوره می گیریم . او یکی دو تن را معرفی می کند . به سراغ آنان می رویم اما هر کدام سرباز می زنند و حاضر نمی شوند به ده شیخ بروند.

کسی آدرس دو تن دیگر را می دهد که د رخانه زن باسواد دارند اما یکی در زابل ایران است و دیگری در شهر فراه . با هردو تن تماس می گیریم اما باز هم بی نتیجه است . اعصابم در هم می ریزد که شکست خورده به شهر برگردم و چگونه در روی دوستانی نگاه کنم که فکر می کردند که فقط من می توانم این پروژه را نجات دهم .

به مخابرات می روم و طبق معمول تعطیل است از ستلایت استفاده می کنم و به داکتر زنگ می زنم و تعیین تکلیف می کنم و از او می خواهم که به من صلاحیت بدهد که به صلاحدید خود راه حلی برای این مشکل پیدا کنم هر چند هیچ راه حلی به نظرم نمی آید . داکتر مرا صلاحیت تام می دهد و این بار می خواهم بهتر بیندیشم باز هم بر روی ریگ ها  می نشینیم و من گزینه های احتمالی و راهکارهایم را به دوستان پیشکش می کنم و از آنان هم راه حل می خواهم آنان می گویند تمام راهکارهای احتمالی را من گفته ام .

باز هم نان چاشت را می خوریم و بیرون می آییم که وقار جوینی شاعر جوینی  را می بینم از او مشوره می طلبیم و او آدرس چند تن را در قریه های دور دست می دهد که شاید راهگشا باشند.

دوباره سراغ قابله می رویم و با او گفتگو می کنیم او با خواهر و دامادش حاضر می شوند که روزانه به ده شیخ بروند به شرطی که کرایه موترش را ما پرداخت کنیم وقتی که نرخ گیری می کنیم کرایه ماهانه آنان با کسر دو روز از هفته چیز ی حدود هشتصد دالر محاسبه می شود و معاش پیشنهادی برای سه نفر هم پنجصد دالر .

به قول آقا محمد این را برای خط آخر می گذاریم و به آنان قول نمی دهیم و می گوییم باید مشوره کنیم .

شب را به خانه یکی از فامیل هایمان می رویم و در آنجا هم پلان کار فردا را می ریزیم و کلافه می خواهیم که فردا هر طور شده باید کار را یکسره کنیم تا نیمه های شب راه حل های زیادی را مرور می کنیم . تمام امیدمان به قریه ها ست و دو قابله در خط آخر !!

صبح زود پس از خواندن نماز و صرف صبحانه به منزل تلفن می زنیم و از سلامتی مان اطمینان می دهیم . و سپس یکی دو ساعت جلیل نامی که حاضر شده با زنش به ده شیخ برود و سپس پشیمان می شود وقتمان را می گیرد یک بار دیگر با ملا عین الدین مدیر امنیت ملی ولسوالی در تماس می شویم و از او می خواهیم که برای رییس شورا نامه ای بنویسد تا بیشتر با همکاری کند زیرا در دیدار با اهالی ده شیخ متوجه شدیم که آنان نظر مساعدی نسبت به موسسات ندارند .

ساعت نزدیک نه و نیم است که به طرف خیر آباد حرکت می کنیم . با حاجی گل احمد در سر زمینش ملاقات می کنیم در این قریه هم زن با سواد چه که مرد باسواد هم وجود ندارد. سپس به قوچ می رسیم آدرس مجاهد نامی را داریم که او و خواهر ش با سوادند به سراغشان می رویم . آنان وقتی اسم ده شیخ را می شنوند حتی حاضر نمی شوند با ما صحبت کنند در این قریه گزینه دیگری هم هست که از آن هم جواب رد می شنویم نومیدانه و خسته قوچ را به طرف کوگه ترک می کنیم این آخرین شانس ماست . به کوگه می رویم و آدرس عبدالستار را پیدا می کنیم و با او به توافق می رسیم که دو دخترش را اجازه دهد که در ده شیخ تدریس نمایند . از دخترانش  زهره و شکیلا امتحان می گیریم سواد نسبتا خوبی دارند از خوشحالی پر در می آوریم پدر و دخترانش را بلافاصله برای ثبت نام به ده شیخ که زیاد هم دور نیست انتقال می دهیم . معلمین مرد را هم استخدام می کنیم و دو صنفی را هم که معلم کم داریم به سوپروایزر مرد واگذار می کنیم . عبدالهادی سوپروایزر مردمان جوانی است که سه سال واکسیناتور بوده وتوانایی های خوبی دارد ضمن اینکه با منطقه کاملا آشناست .

مشکل اصلی ما پس از استخدام معلمین اناث سوپر وایزر زنانه است . باز هم سراغ قابله ای دیگر می رویم اما این بار در فیض آباد. نامش رقیه است . زنی فهمید ه و کار کشته به نظر می رسد عمدا سوالات را کمی سخت تر انتخاب می کنم در مصاحبه هم از فید بک و سوپرویژن و کوتیشن می پرسم به خوبی جواب می دهد و من تعجب می کنم که در مرز دور افتاده ایران زنی با این مدیریت و دانش وجود دارد با او قرارداد پارت تایم می بندیم و از او می خواهیم که در صنف فیض آباد تدریس کند و سایر صنوف را هم نظارت نماید.ثبت نام زنان به پایان رسیده است . پیرزنی عینکی که هم ثبت نام کرده است . معلم سواد آموزی به او گفته که چشم او ضعیف است و نمی تواند درس یاد بگیرد و او در جوابش گفته بود که در عوض اراده اش قوی است و این بزرگترین درسی است که من از سفرم آموختم . راستی یادم رفته بود در ده شیخ مدرسه دینی وجود دارد که 198 طلبه دارد که در نوع خود جالب است . معلمین اناث را به قریه شان می رسانیم .

کارمان دیگر تمام است . پروژه نجات یافته و من با خیال راحت به سوی مرکز ولسوالی جوین  می رانم . تازه رسول خان به من هشدار می دهد که از جاده خارج نشوم که خطر ماین در این منطقه جدی است و چندین نفر در این مسیر کشته شده اند و من در دل خدا را شکر می کنم که دهها بار از جاده خارج شده بودم .

شاید برای بسیاری این پروژه اهمیتی نداشته باشد اما ما بسیار خوشحالیم که می توانیم در دورترین نقطه محروم کشورمان سواد و دانش به ارمغان بیاوریم وهم برای تقریبا سی نفر در این ولسوالی محروم درآمدی ناچیز ارزانی داریم .

ساعت هفت شب شده و ما پس از سفری خسته کننده به شهر فراه رسیده ایم چشم به تلویزیون می دوزم اما دیگر هیچ نمی بینم خستگی پلک هایم را سنگین می کند و ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 22 Nov 2008ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط داود عرفان |