خاطره
روی شنهای دمق کرده یاد
ردی از خاطره بر جامانده
پشت دیوار پر از حسرت شب
مرغکی بیکس و تنها مانده
خاک احساس ترک خورده کنون
عاطفه رخت سفر بر بسته
جغد دیروز که می خواند غروب
بار دیگر ز سفر برگشته
تشنه لب رود، ولو افتاده است
جوی قریه پر از بی آبی است
برکه دیروز پر از شور و نشاط
آه … اینک تهی از مرغابی است
همه شب چشم من و جاده دور
هیس … کز دور صدا می آید
گوش کن گوش صدای جرسی است
کاروان جانب ما می آید
کاروان آمد و تو ناپیدا
شبح خاطره بر جا مانده
جادۀ خلوت ما غرق سکوت
عابری بیکس و تنها مانده

