فردا
روزگاری می رسد
شهر از خفاش ها خالی شود
چشمه ها جوشند مست
باغ برخیزد ز خواب
زندگی با قاصدک عالی شود
روزگاری می رسد
پرپلاسیی که باران می خرد
باز می آید به باغ
نورگویان با هزاران هلهله
شب روان را
هدیه می آرد چراغ
روزگاری می رسد
شهر را با عاطفه آذین کنند
آسمان آبی شود
کینه را جارو کنند
بغض را قمچین کنند
روزگاری می رسد
کودکان باور صبح امید
عشق را معنی کنند
طفلکان مأمن کوی طلوع
رود را
خورشید را
امید را
عزم نقاشی کنند .
روزگاری می رسد
در میان شادی و گل خنده ها
شام ما فردا شود
روزن امید ما از گوشه ای
نور را پرچم زند
ناگهان پیدا شود
...
حالیا من با تو و او و همه
چشم بر راه عبور غنچه ها
دوخته تا باغ عطر آگین شود
وز طلوع مهر رخشان بهار
باغ ما رنگین شود
شهر مهر آگین شود
روزگاری می رسد...

