برگی از دفتر خاطرات
قبرستان
دیروز در عصر پنجشنبه دلم به سختی گرفته بود . حرفهای زیادی در دلم تلنبار شده
بود ، غمهای فراوانی ... همزبانی نیافتم تا سر درون باز گویم ، ناگزیر به قبرستان پناه
بردم و آنچه را ( نه بخشی از آنچه را دردل داشتم ) را بر سر قبور رفته گان خاموش
رها کردم .
گفتم و گفتم و گفتم ... لیکن کافی نبود ، یعنی قلبم را ارضا نکرد.
چند ماهی است که بوی عفونت تنفس را برایم مشکل ساخته است . آنگاه که مادرم
بمن دلسوزانه خطاب نمود که چرا همه در خانه میمانی و بیرون نمی روی ؟ گفتم
کوچه ها بوی عفونت می دهند و مادرم بیخبرانه گفت : از جاهای پاک عبور کن .
مادرم نمیداند ، آری او نمی داند که همه جا بوی ریا و دروغ و عناد و تظاهر ... می دهد و من نمی توانم هر بویی را تحمل کنم .
چند روزی است که کتاب ارزشمند « هبوط در کویر » مرحوم دکتر شریعتی را می خوانم . تا کنون کلام هیچکس چون او تا ژرفنای وجودم اثر ننموده است . زبان گویای او زبان حال من است . چه می گوید این مرد؟ که می شناسد او را ؟ و چه کسی می فهمد حرفش را ؟
من زادۀ کویرم و او نیز زاده کویر است . شاید تشابه او با من گندمی بودن رنگ تنمان باشد . او چه روح بزرگی یا بقول خودش روح متوسطی دارد و من چه روح کوچک و مغبونی ...
او چه چیزهایی را دوست دارد و ما چه دوست داریم ! او محراب ، مناره ، آینه و پنجره را دوست دارد و ما پول و ساختمان شیک و ماشین آخرین سیستم و مغازه و ... آری از قبرستان می گفتم . نمی دانم چند دقیقه سخن گفتم و دل خالی کردم ، احساس نمودم که غروب شده است و باید برگردم . حالت کرختی بدنم را فرا گرفته بود . تلولوخوران قدم می زدم که دوستی از دور فریاد زد : « چنان قدم می زنی که گویی یک قِران در جیبت نیست ».
آه !!! که این مردم همه چیز را در پول می بینند ...
ماه اسد 1383

