باور
بمن آموخته ای
به یکی دل بندم
ازدویی پرهیزم
وبه سرخی شفق خوش باشم
به زمانه سوگند
به شب وروزوبه خورشیدوبه ماه
به قلم
به همان آله ی تقدیس بشر
بمن آموخته ای
که تماشا نکنم
صحنه ی خیمه ی شب بازی گرگ
به ستاره سوگند
وبه انجیروبه زیتون وانار
به ضحی
وبه اسبان نفس سوخته ی وادی شور
به من آموخته ای
که تماشا نکنم
غارت خوشه ی پرگوهر صبح
به من آموخته ای
گهی آتش
گهی نور
گاه باران باشم
ودریغ
بمن آموخته اند
که فقط
تماشاگرمیدان باشم

