دو روز پیش دوست ایرانی ام سرکار خانم " فیروزه عسکری "، شعر چند سال پیششان را که خطاب به کودکان افغانستان سروده بودند ، به من تقدیم کرده بود . شعر را که خواندم ، دران احساس مقدسی را به نظاره نشستم که در دنیای کنونی ما کمتر یافت می شود . به پاس این احساس نیک ، این شعر؛ برگ سبزی است تحفه درویش ، تقدیم به بانو فیروزه عسکری !
شهرک دل
من به احساس پر از آینه ات
که به صحرای غزل های سخن
یک چمن باغچه را هدیه دهد
تحفه ای از سفر کشور دل ها دارم .
□
گفته بودی که گناهی است بزرگ
مرز تفکیک به آبادی مهر
سرحد فصل به گلخانۀ شوق
و حصاری به ره کلبۀ نور
...
□
راست گویی
و من از گفته تو دلشادم
که تو از ممکلت عاطفه ها ،شهرک دل
" خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ای "
□
من و تو هموطنیم
هر دو از شهر سخن
هر دو از ناحیۀ اول مهر
ناممان انسان است
راستی نه، نه ، نه ...
خودمان انسانیم .
□
گفته بودی که دلت می گیرد
وقتی در نشریه ای ، کودک همسایه ز غم می گرید
گفته بودی دل تو می لرزد
وقتی در خانۀ شرقی شما
طفلکی از سفر تلخ چمن می گوید.
...
من چو تو ، بغض دلم ترکیده است
که عروسک به ده کودک ما ممنوع اَست
و کبوتر ز سر بام پریده است به کوه
□
من و تو هموطنیم
اهل یک شهر اصیل
شهر ما در گذر حادثه ها
مملو از بازدم خاطره است .
شهرمان شهر سرور و غزل است
شهر قمری و قناری و غزال
شهرمان شهر امید و امل است
شهرمان شهر پرستو و بهار
آیت معرفت انسان است .
شهرمان شهر قناری و چنار
شهر دلدادگی و ایمان است .
□
من و تو هموطنیم
خانه هامان آباد
لحظه هامان دل شاد
و شب از منزل ما راهی باد.
12/4/1387
+ نوشته شده در
3 Jul 2008ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط داود عرفان
|
نسل جوان و بحران هویت
افغانستان کشوری است که بخش اعظم جمعیت آن را جوانان تشکیل می دهند. جوانان افغانستان که بایستی به عنوان ستون فقرات جامعه ، می توانستند نقش ارزندۀ خویش را ایفا نمایند ، امروزه به آنان فرصت تبارز به هر دلیلی داده نمی شود. جوانانی که در داخل بزرگ شده اند در جامعه قبیلوی طوریکه هضم شده اند که امید چندانی برای تحول اساسی از آنان بعید به نظر می رسد. اندیشه این جوانان توسط سیاست مداران نان به نرخ روز به جایی که ماحول مسایلی چون دین باوری ، ملی اندیشی و تلاش جهت زدودن تعصبات پوچ قبیلوی هدایت داده شود به بیراهه کشیده شده و آنان خود طعمه های لذیذی برای بلعیدن توسط سیاستمداران گشته اند. از جانب دیگر آن دسته از جوانانی که کمی روشنتر می اندیشند بیشتر در اندیشۀ نان چنان غرق گشته اند که وقتی برای فکر کردن به مسایل مهم اجتماع نمی یابند. برخی را نیز چنان بی تفاوتی فراگرفته که به جز مد و فیشن هدف دیگری در زندگی ندارند و این یعنی فاجعه برای نسلی که خود باید ناجی باشد نه اینکه در دریای بی هویتی چنان دست و پا زند که به منجی نیاز داشته باشد. اینان چنان در وادی های حیرت سرگشته اند که تشخیص صراط مستقیم برایشان غیرممکن گشته است و در این میان عدم یک استراتیژی مشخص دولتی در این زمینه مزید بر علت شده و هجوم فرهنگی بیگانه چنان جوان افغان را حیران نموده که خود هم نمی داند که به کجا می رود. شاید جرقه های کوچکی اینجا و آنجا برای سامان بخشی جوان افغان صورت گرفته باشد اما سیل کنونی تهاجم فرهنگی بیگانه ، معضلات اجتماعی همچون اعتیاد ، بحران بیکاری ، عدم امنیت اجتماعی و اقتصادی جوان افغان را در پرتگاه نیستی قرار داده که گمان نمی رود بدون یک برنامۀ ملی جامع این جرقه ها کارساز باشند. اما جوانان خارج از کشور دچا ر مشکلاتی از نوع خود هستند. آنان که در غرب زندگی می کنند با بحران هویتی شدیدتری روبرو شده اند زیرا از جامعۀ بسته ای چون افغانستان به یکباره قدم به جامعۀ آزادی گذاشته اند و همچون تشنه ای که بدون محابا به چشمه ای لب می گذارد و تا می تواند می نوشد یک دفعه متوجه شده اند که چقدر در این جامعه جدید به عنوان تبعه درجه دوم یا مهاجر حقیرند به همین سبب است که در نخستین گام به نفی تمام ارزش های جامعه خویش می پردازد و سپس سبب تمام بدبختی های خویش باورهای دینی خویش را می شناسد . و چون در آن جوامع به کارهایی چون کار در رستوران می پردازند و به کارهای پستی که خارجی ها از انجام آن ابا می ورزند دست می یازند عقده حقارت آنان به حالت انفجار رسیده و بی هدف تمام ارزش های دینی و ملی خویش را آماج حمله قرار می دهد. اینان به نوعی مقصر نیستند ، زیرا کمترین کار فرهنگی برایشان صورت گرفته و از طرف دیگر برای هویت بخشی ملی خویش نیاز به اسطوره و اسوه دارند که متاسفانه در این زمینه کمترین خدمت به آنان انجام یافته است . اما مهاجرینی که از کشورهای همسایه می آیند اگر چه به کثافت تعصبات قبیلوی آلوده نیستند اما از بس در کشورهای مسلمان ! همسایه به آنان توهین صورت گرفته به نوعی امید پا در کشور می نهند اما وقتی با واقعیت های دردآور این سرزمین مواجه می شوند دچار سرخوردگی شدید می شوند که افسردگی های شدید آنان را از انجام فعالیت های مثبت باز می دارد . متاسفانه زندگی این دسته از جوانان در کشورهای همسایه آنان را وارد تعصبات مذهبی نموده که در نوع خود نگران کننده است .
حال سوال اساسی این است که دولت افغانستان و دست اندرکاران مسایل جوانان چه اقداماتی را برای هویت بخشی به این بخش پویای جامعه که متاسفانه خوره بی هویتی آنان را از پا در می آورد انجام داده اند . تا جاییکه مشاهده می شود اقداماتی در حد صفر در این زمینه صورت گرفته است .
از آنجا که این مهم نیاز به یک برنامه بلند مدت کارشناسانه دارد بجز دولت هیچ ارگانی نمی تواند در این زمینه موفق باشد .
+ نوشته شده در
29 Jun 2008ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط داود عرفان
|