بيا كه داکتر شویم !!!
خیلی وقت بود که از بیکاری کوچه ها را گز می کردم . اعصابم خراب شده بود . یک دفعه گفتم که باید در خنده بازار یا ستارۀ افغان شرکت کنم تا پولدار شوم . اما بچه ماما کریم می گفت که من حتی نمی توانم یک چاربیتی چوپانی بخوانم چه رسد به اینکه بتوانم در مسابقۀ ستاره افغان آنقدر غیغ بکشم و لغتک و پوچک بزنم یا در خنده بازار دهن کج کنم تا مثلاً فکاهی بگویم . یکبار هم می خواستم که معلم شوم اما باز هم بچه ماما کریم شاکر خان شد و گفت تو خو سوات نداری . من هم گفتم معلمی که سواد نمی خواهد . اما او با نگاهی پروفسورانه گفت : مه یک راه حله دارو . گفتم : راه حل تو چیست ؟ با لبخندی معنی دار گفت : داکتر صاحب !!! از حالا تو داکتری ! با خود گفتم چندان عقل پوره ندارد بدتر از همه هذیان هم شروع شد. گفت : از فردا کمی دوا بخر و به قریه برو . به ولسوالی ها که خیلی بهتره ! گفتم : مگه دیوانه شدی . من که پیچکاری هم بلد نیستم . چطور داکتر شوم . گفت : از قدیم می فمیدو که تو دیونه یی . ولی آله بر مه ثابت شه که عقل تو پارسنگ ورمیداره . و بلافاصله گفت :و خونه خو بزغاله خو داری ؟
از تعجب شاخ بدر آوردم و گفتم بزغاله برای چی ؟ گفت : دیونه پیچکاریر یاد بگیر . گفتم : در همه ولسوالی ها کلنیک هست و آنجا داکترهای لایق و پوهنتون رفته هم هست ، مثل اینکه می خواهی مرا به کشتن بدهی ؟
باز با نگاهی ابوعلی سینا وار رو به من کرد و گفت : ببی تو که و ولسوالی رفتی بگو داکتر کلینیک انجینره ، مه شش سال داکتری کردو و مردمه لوکس تداوی مینو . مردم هم باور مینه .
راستش نمی خواستم به ولسوالی بروم و داکتر شوم . اما بوجی آرد سه و نیم هزار افغانی آدم را داکتر چی که انجینر هم می کند . از یک دواخانه کمی دوای دل درد ، سر درد ، استفراغ و اسهال و قبضیت گرفتم و به ولسوالی رفتم .
چند روز اول بسیار کارم خوب پیش می رفت . شکر خدا مردم قریه داکتر داکتر گفته به من اهمیت زیادی می دادند. چند دفعه داکتر کلینیک را دیده ، خود را از چشمش پت کردم. یک روز مریضی به اتاقم آمد و گفت که من اسهال شده ام . من هم بدبختانه یادم رفته بود که دوای اسهال چه نام دارد و یک دوایی را شانسکی گرفته و به او دادم و او هم پیسه را داد و رفت. چند ساعت نگذشته بود که عسکر ولسوالی به دنبالم آمد. گفتم با من چه کارداری ؟ گفت : در ولسوالی معلوم می شود. بعد از مدتی به ولسوالی رسیدیم و همان مریض را همراه داکتر کلینیک دیدم . زهره ترک شدم . مریض به من حمله ور شد و دیگران مرا نجات دادند . گفتم : چه خبر است ؟ من داکتر شما هستم . و ولسوال با پوزخندی گفت: برمنکرش لعنت . اگر داکتر نمی بودی که دوای اسهال و قبضیت را از هم تشخیص می دادی . یک دفعه متوجه شدم که چه اشتباهی از من سر زده است.از ذکر ادامه ماجرا به دلایل امنیتی و حیثیتی معذورم .

