تبليغاتX

ناجوهای کویری







ناجوهای کویری

اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی

لیاقت اول نمره گی !!!

 

 

وقتی که از ایران برگشتم در مکتب شامل شدم . دوستی که نه سال

 

تحصیل را در ایران در مدت 18 سال خوانده بود را دیدم که تخته را

 

پاک می کرد و حاضری می آورد با خود گفتم شاید در اینجا تنبل ها را

 

این طوری جریمه می کنند . از بغل دستی ام پرسیدم که او چرا مسؤول

 

 صنف است ؟ گفت که او اول نمرۀ ماست . خیلی تعجب کردم . تا

 

اینکه روزی او تنها  را دیدم و گفتم ما که همدیگر را خوب می شناسیم

 

بگو چطور اول نمره شدی ؟ گفت می گویم ، به شرطی که به صنف دیگر

 

بروی و قول می دهم که ترا هم اول نمره می کنم . شرطش را قبول

 

کردم . او گفت : اینجا سه نوع معلم داریم . بعضی ها سخت گیرند ،

 

بعضی هم کیلویی نمره می دهند ، بعضی هم خرواری .

 

سخت گیرها آن هایند که پارچه را می بینند و نمره می دهند . کیلویی ها

 

کمی لیاقت و کمی هم کمک . خرواری ها اصلاً پارچه را نمی بینند و

 

نمرۀ تاپ می دهند.

 

هر کدام از آنها هم راهی برای نمره گرفتن دارند. خرواری ها واسطه 

 

قبول می کنند . گفتم یعنی پول می خواهند گفت : نه باید همسایه ،

 

دوستان و آشنایانشان را پیدا کنی تا برایت نمره بگیرند. راه کیلویی ها

 

این است که پیششان التماس کنی که استاد من امتحان سویه می دهم

. مشکل خانوادگی دارم . از قریه می آیم . آن وقت دلشان رحم می

 

آید و نمره می گیری . اما سومی بسیار مشکل است . در مورد آنان باید

 

ابتکار به خرج دهی تا بتوانی راهی پیدا کنی . راه اصلی این است که

 

این جور معلمان را باید طوری از مکتب اخراج کرد . می گویم مگر می

 

شود ؟ می گوید با ید او را مجبور کنی تا خودش به جای دیگری برود. می

 

گویم مگر می شود ؟ می گوید : چرا نمی شود . راهش این است که

 

همصنفی ها را با خود همراه سازی و بگویی استاد نمی تواند به ما

 

درس بدهد ما از درسش راضی نیستیم . گفتم : اگر اداره نپذیرفت ؟

 

 گفت راههای دیگری هم هست بگویید این استاد با ما مشکل قومی و

 

لسانی دارد . از او شکایت نامه بنویسید و بگویید در صنف ما فقط گپ

 

می زند و گاهی هم به ما توهین هم می کند . یادت باشد که امضای

 

بچه ها را هم بگیری . گفتم : اگر همصنفی ها قبول نکردند چی ؟ گفت

 

: خودت امضا جعل کن و با دوستانت آنان را تهدید کن که اگر از شما

 

پیروی نکند جایش در صنف نیست. گفتم : اگر با تمام اینها باز هم

 

استاد نرفت چی ؟ گفت با دهها تلفن و صداهای مختلف تهدیدش

 

کن . و اگر باز هم نشد وقتی که او وارد صنف شد شما همه بیرون

 

بروید. من مطمئنم که استاد مجبور می شود که برود و استاد بعدی

 

 حساب کار دستش خواهد آمد. گفتم : اگر این همه که گفتی نشد چی ؟

 

گفت : تو که با این همه رمز و راز که بتو گفتم  نتوانی اول نمره

 

شوی لیاقت اول نمره گی را نداری !!!

 

 

+ نوشته شده در 2 Apr 2008ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

کنفرانس

 

ظهر که از سر کار به خانه برمی گردم بر خلاف همیشه اوضاع خانه درهم و

 

 برهم است . مادر اولادها را صدا می زنم اما از او خبری نیست . دل

 

واپس می شوم آخر او هر روز ظهر به پیشوازم می آمد و با یک سلام و

 

خسته نباشید و تعارف شربت خستگی را از یادم می برد . اما امروز از او

 

خبری نیست . به طرف آشپزخانه می روم شاید در آنجا مشغول پخت و پز

 

باشد اما آنجا هم از او خبری نیست . گویا آب شده و زیر زمین رفته .

 

صدای طفلکمان از اتاق دیگری می آید به طرف گهواره اش می روم او را

 

بر می دارم و نوازش می دهم اما او آرام شدنی نیست . در همین موقع

 

مادر اولادها وارد می شود می گویم عزیزم کجا بودی ؟ خیریت خو هست .

 

با ترشرویی می گوید خانۀ همسایه کنفرانس داشتیم . از تعجب دهانم باز

 

می ماند می گویم : کنفرانس ؟! کنفرانس چی ؟! این دفعه با خشونت

 

بیشتری می گوید : این دیگر به خودمان مربوط است. می گویم : نان

 

چاشت چی داریم ؟ با سردی جوابم را می دهد و طفلک گریان را از دستم

 

می گیرد و می گوید : همین که او را شیر می دهم بس است . از رفتارش

 

سر در نمی آورم . نمی خواهم با مادر اولادها جرو بحث کنم به خودم می

 

گویم شاید باز دیشب تولسی بیچاره به مشکل دیگری گرفتار آمده و یا بجاج

 

حیلۀ دیگری بر علیه انوراگ به کار گرفته باشد که خانم این قدر گرفته

 

است.

 

با شکمی گرسنه به بیرون می روم و با دوستی در دکانش نشسته و چای سبز

 

می خوریم و از اخبار دیشب و ازدیاد معاش مأمورین و معلمین ، گپ می

 

زنیم و برای آینده نقشه می کشیم . نزدیک شام از قصابی سرکوچه دوصد

 

گرام گوشت گاو قرض می گیرم و به خانه می آیم . مادر اولادها را صدا می

 

زنم تا برایش از غذای امشب خوشخبری دهم . اما گوشت را با ترازو

 

نصف می کند و  می گوید تو و میدانی قسمت خودت . می گویم : یعنی چه

 

؟ می گوید : مگر حق زن و مرد مساوی نیست ؟ می گویم : تو که می دانی

 

من به این مسأله معتقدم . می گوید : خوب حالا خودت می دانی و غذایت

 

و من می دانم و غذایم . هاج و واج می مانم نمی دانم چه شده که خانم

 

مهربان من با من بیگانه گی برخورد می کند.

 

از آنجا که آشپزی بلد نیستم گرسنه به مسجد می روم وقتی که از مسجد

 

بیرون می آیم با دوستانم سرکوچه سر صحبت را باز می کنیم . به خسربوره

 

ام درگوشکی می گویم : کاش از حال امشب من خبر می داشتی ؟ می گوید

 

: غصه نخور من هم گشنه ام ! از تعجب دهانم باز می ماند که ماما قدرو با

 

خنده می گوید : معلم صاحب از کنفرانس امروز چی نصیب شما شده ؟ می

 

گویم کدام کنفرانس ؟ می گوید : کنفرانس تساوی حقوق زن و مرد که

 

امروز در خانۀ ما برگزار شد .

 

اینجاست که دوستان  با نگاهی به چهرۀ هاج و واج من از خنده منفجر می

 

شوند .

 

+ نوشته شده در 29 Mar 2008ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط داود عرفان |