گل کاغذی
گاهی اوقات که می اندیشم
روزگاری ست که با حکم سرشک
وبه فرمان شب یلدایی
خنده محکوم به اعدام شده ست .
کوچه لبریز زاندوه چنار
جاده محکوم به خواب ابدی
ناودان ها همه مجبورسکوت
بستن پنجره اعلام شده است .
دیگراینجا گذرقمری نیست
آبشاران همه لب بربستند
جنگل ازصوت قناری خالی
چشمه خشکیده وناکام شده ست .
گاهی اوقات که می اندیشم
عصرماعصرگل کاغذیی است
که به گلدان تظاهرزیباست
وبه بازاردورویی زمان
رونق و زینت ایام شده ست .
همه اوقات به خود می گویم
شب اگر حاکم و خورشید به بند
"اندکی صبرسحرنزدیک ست "
ومیندیش که درباورشب
صبح امید مرا شام شده ست .
گرچه راهی ست پرازخوف وخطر
هجرت ازشهرکلاغان پلید
ودران مرزتوهم صدها
مرغ عشق است که دردام شده ست.
لیکن آیینه ی فردا گویاست
که رسیدن به چکاوک زیباست
وبه دستان پراز مهربهار
وحشی فصل شتا رام شده ست .
