نمایی از قلعه تاریخی فریدون ، واقع در شمال شهر فراه
دذعاالعزبتاعب
دل نوشته ها
باز عیدی دیگر است
هر وقت عید می آید من برمی گردم به سالها پیش . به دوران کودکی ، به آن زمان که عید صفایی دیگر داشت. آن وقت ها شب عید تا صبح نمی خوابیدیم و ترانه های عامیانه عید را زمزمه می کردیم
« صبا که روز عیده مادر دادو نامیده » ...
بعدها که به مکتب رفتم فهمیدم که عید برای ما عید نیست عزاست هنوز هم صدای گریه های مرحوم خلیلی در گوشم نجوا می کند:
شب عید است زان شهر تب آلود
زشادی بر نمی آید صدایی
درین ماتمسرا دودی نبینی
بجز آه یتیم بی نوایی
والی آخر...
چه عیدها که در دوران مهاجرت با اشک و آه و نالۀ ما به عزا تبدیل شد ومن که کودکی بیش نبودم هنوز هم آن پیشینۀ عید را برایم ماتمکده می کند .
عید در کشوری که هر روز دهها لاله اش بر اثر انفجارهای کور پرپر می شود چه ارزشی دارد؟
آیا در چنین کشوری عید می تواند برای کودکان یتیمی که داغ پدر و یا مادر در دل دارند فرح بخش باشد ؟
آیا عید می تواند برای معلولی که زندگیش تباه شده معنی داشته باشد؟
راستی کدام انسان با احساسی می تواند عید را جشن بگیرد در حالی که خاک کشورش هرروزه به خون فرزندان این مرزوبوم رنگین می شود.
با این همه هموطن عیدت مبارک !
مادر
اینجا میان ولوله ی مردمان شهر
همزاد خاطرات قرون گذشته را
بر دار می زنند
جلاد دورترین نقطه ی زمین
بربیرقش کبوتر و بر گردنش صلیب
در دست او اتم
رو سوی او نموده و پرسان می کند:
عمرت به سر رسیده ، بگو چند ساله ای؟
محکوم با صلابت عمر گذشته اش
فریاد می زند:
دهها برابر عمر توی غریب
من سالها که تو نوزاد بوده ای
" با آیه های خشم خدا قد کشیده ام"
اجداد پرغرورترا،
روزگار پیش
برخاکدان مذلت نشانده ام
همتای بی رقیب ترا ،
خاطر تو هست
با دست پرتوان خودم خاک کرده ام
من مانده ام
از مرزهای دارو گیوتین گذشته ام
من زنده ام
وزسرحدات خدعه ونیرنگ و مکرتو
خواهم گذشت نیز!
...
ناگه زبین جمع
مردی که آفتاب درانگشت او عیان
با نغمه ی سرود نیاکان میهنش
فریاد می کشد:
او مادر من است
ما زنده ایم ، وَ او نیز زنده است
مادر همیشه زنده ی جاوید عالم است

