امروز برای او می نویسم
یادم می آید که در یک بعد از ظهر تابستان او را دیدم. هنوز هم چهره ی شکسته ی او در خاطرم هست . رنگ پریده ، لب خشکیده ، ودنیایی از اندوه وغربت...
دوازده ، سیزده سال بیشتر نداشت . کنارجاده ایستاده بود و منتظر کسی تا او را به مقصد برساند. گفتم : کجا می روی ؟ جواب داد: تا چوک ملت.
می خواستم ماست بخرم ،گفتم: چند لحظه منتظر میمانی تا ماست بخرم ؟ با تکان دادن سر موافقت کرد. در طول راه از او پرسیدم کجایی است و خانه شان کجاست؟ با نومیدی جوابم را داد: من خانه ندارم در یتیم خانه هستم. برای لحظاتی چشمانم سیاهی رفت. نمی دانم چرا مرا منقلب کرد. شاید چون خودم سالهای سخت یتیمی را از سر گذرانده ام. در کشوری که در هر کوچه ای چندین یتیم می توان یافت ، او مرا دگرگون ساخت گویی تازه می فهمیدم که درین شهر یتیمان زیادی زندگی می کنند.
برایش بستنی خریدم و از او در مورد دارالایتام پرسیدم و سوال کردم که آیا درس می خواند یا نه ؟ جوابش مثبت بود گفتم دلت می خواهد کورس بخوانی باز هم جوابش تکان سر بود.
خیلی دلم می خواست به او کمک کنم ، اما از دست یک معلم چه کمکی برمی آید؟
به او پیشنهاد کردم که به کورس درسم بیاید و دوستانش را هم بیاورد تا به آنها مجانی درس بدهم... مدتها گذشت ولی از او اثری نشد یکی دوبار سراغش را گرفتم ولی اورا نیافتم . کم کم با شروع امتحانات تربیه ی معلم و تدریس در سمینارمعلمین او را کاملا از یاد بردم. تا اینکه چندی پیش داکترقادری هماهنگ کننده ی ولایتی برنامه ی توانمندسازی جوانان ولایت فراه ، در مورد طرح پیشنهادی ازطرفUNV ( اتحادیه ی رضاکاران ملل متحد) سخن گفت و نظرم را پرسید. ناگاه او بیادم آمد همان کودک یتیم .
امروز قرار است که در یتیم خانه ی شهر به کودکان تحایفی داده شود اگر چه پول اعطا شده ناچیز بوده ، اما داکتر قادری موفق شده دو برابر آن را از افراد خیر برای این عمل انسانی هدیه بگیرد.
می خواهم خودم را به دارالایتام برسانم فرزند کوچکم محمد می گوید: من هم باید بروم در برابر خواسته ی لجوجانه اش تسلیم می شوم، می گویم: لباست را بپوش تا برویم از شادی در پوستش نمی گنجد و با جست وخیز کودکانه اش مرا به عالم کودکی هایم می کشاند...
به یتیم خانه نزدیک شده ام اما در دل می گویم بانی این کار را باید چو گل بویید می خواهم تلفنی از این اقدام خیرش تشکر کنم اما او خیلی بیشتر از اینها لیاقت دارد. ناگهان در مغزم جرقه ای زده می شود به طرف بازار می روم دسته گلی می خرم تا آنرا به گل سر سبد عاطفه ها تقدیم کنم. پسرم می گوید: این گل از کیست ؟ می گویم از پدریتیمان.
محمد می گوید؟ من او رامی شناسم؟ می گویم :آری پسرم! او کاکایت داکتر است . می گوید: من این دسته گل را به او می دهم و من می گویم: باشد پسرم !...
این جا چه خبر است. خیلی ها جمع شده اند. شور و ولوله ای برپاست. چه زیباست که شور و شعف را در چهره ی یتیمی به تماشا بنشینی!
در بین چهره های ناآشنا دنبال آشنایی می گردم ولی او نیست. دلم به سختی می گیرد. خیلی دلم می خواهد کسی به من وظیفه ای می داد تا درین روز زیبا خود را شریک شادی آنان می کردم که داکتر بسویم می آید و از من می خواهد تا تنظیم امور محفل را به عهده بگیرم با خوشحالی می پذیرم ومشغول به کار می شوم .
نمی دانم چرا احساس می کنم که بغض کالی در گلو مرا آزار می دهد ... مشغول اجرای وظیفه ی محوله ام هستم که صدایی آرام گوشم را نوازش می دهد: سلام . تن صدا برایم آشنا ست، صورتم رابر می گردانم ، او را می بینم . خودش هست . همان چهره و همان لب های خشکیده ، اما در چهره ی او از اندوه غریبانه ی آن روز خبری نیست. شاید امروز برای لحظاتی اندوه از خانه اش کوچ کرده است.
جواب سلامش را می دهم و از او می پرسم که چرا من او را در شهر ندیده ام ؟ می گوید که قریه بوده است وبه سرعت ازکنارم می گذرد... او را به حال خودش رها می کنم تا امروز را خوش بگذراند...
صدای تلاوت آیات کلام الله مجید روحم را نوازش می دهد آه ... محفل آغاز گشته ...
به احترام سرود ملی بر می خیزم همیشه هنگام نواختن سرود ملی احساس غرور می نمایم استاد آقا محمد هم همین را می گوید... لحظات می گذرند... این هم دکتر قادری است که سخن می گوید و من به او می نگرم که درگوشه ای کز کرده و به میگروفون خیره گشته است...
داکتر تشکر می کند و لحظاتی بعد اسحق همان جوانی که من به ناحق فکر می کردم که شاید از احساس خالی باشد بدون برنامه ی قبلی به پشت تریبون می آید. صدایش به وضوح می لرزد و من از همان فاصله ی دور درخشش اشک را در چشمانش می بینم. ملتمسانه رو به حاضرین می کند و از آنان می خواهد که یتیمان را دریابند. اینجا دیگرجای ماسک زدن نیست، بغض کالم می ترکد وهق هق گریه ام را با دستمال خفه می کنم به اطرافم می نگرم همه می گریند... صدای هق هق آقامحمد را می شنوم دیگر خجالت نمی کشم و به ابر اشک اجازه می دهم که ببارد. پسرم معصومانه وبهت زده نگاهم می کند اما دیگر برایم مهم نیست من باید بگریم...
نمی فهمم سخنان اسحق کی تمام می شود صدای ترانه ی دخترکان معصوم یتیم بار دیگرجمعیت را می گریاند.
گرداننده ی برنامه « میرویس لطیفی » مرا به تریبون دعوت می کند. با او قبلا هماهنگ کرده ام . دست پسر کوچکم را می گیرم و جلو می روم سخن گفتن از یادم رفته از همه تشکر می کنم و از دکتر خواهش می کنم به جایگاه بیاید و دسته گلم را از محمد تحویل بگیرد داکتر می آید و زیباترین لحظه ی محفل رقم می خورد و من احساس شادی می کنم که از کسی تشکر می کنم که لیاقتش را دارد.
....
نمایشنامه ها به نمایش در می آیند گاهی می خندیم وگاهی می گرییم تلاقی اشک ولبخند...
صدای خنده های اطفال روحم را می نوازد او را می بینم که از ته دل می خندد... لحظاتی بعد به گروه ها تقسیم می شویم تا دقایقی را با اطفال باشیم. هرچه می گردم او را نمی یابم در گروهی می نشینم و لحظاتی را با کودکان می گذرانم .
اوه خدای من ! چقدر سبک می شوم با آنان سخن می گویم . از خاطراتم ، از روزهای سخت یتیمی خودم ، از مهاجرت ، از تحصیل و مکتب .... به سخنانشان گوش می دهم ... دیری نمی پاید که بلندگو ختم ملاقات را اعلام می دارد و توزیع تحایف آغاز می شود. دختران وپسران می آیند و تحایف شان را تسلیم می شوند و من به دنبال او اطراف را می پایم تا اینکه او می آید و تحفه اش را تحویل می گیرد ومن یک لحظه برق شادی را در چشمانش می بینم...

