تبليغاتX

ناجوهای کویری







ناجوهای کویری

اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی

 

امروز برای او می نویسم

 

 

یادم می آید که در یک بعد از ظهر تابستان او را دیدم. هنوز هم چهره ی شکسته ی او در خاطرم هست . رنگ پریده ، لب خشکیده ، ودنیایی از اندوه وغربت...

دوازده ، سیزده سال بیشتر نداشت . کنارجاده ایستاده بود و منتظر کسی تا او را به مقصد برساند. گفتم : کجا می روی ؟ جواب داد: تا چوک ملت.

 می خواستم ماست بخرم ،گفتم: چند لحظه منتظر میمانی تا ماست بخرم ؟ با تکان دادن سر موافقت کرد. در طول راه از او پرسیدم کجایی است و خانه شان کجاست؟ با نومیدی جوابم را داد: من خانه ندارم در یتیم خانه هستم. برای لحظاتی چشمانم سیاهی رفت. نمی دانم چرا مرا منقلب کرد. شاید چون خودم سالهای سخت یتیمی را از سر گذرانده ام. در کشوری که در هر کوچه ای چندین یتیم می توان یافت ، او مرا دگرگون ساخت  گویی تازه می فهمیدم که درین شهر یتیمان زیادی زندگی می کنند.

برایش بستنی خریدم و از او در مورد دارالایتام پرسیدم و سوال کردم که آیا درس می خواند یا نه ؟ جوابش مثبت بود گفتم دلت می خواهد کورس بخوانی باز هم جوابش تکان سر بود.

خیلی دلم می خواست به او کمک کنم ، اما از دست یک معلم چه کمکی برمی آید؟

به او پیشنهاد کردم که به کورس درسم بیاید و دوستانش را هم بیاورد تا به آنها مجانی درس بدهم... مدتها گذشت ولی از او اثری نشد یکی دوبار سراغش را گرفتم ولی اورا نیافتم . کم کم با شروع امتحانات تربیه ی معلم و تدریس در سمینارمعلمین او را کاملا از یاد بردم. تا اینکه چندی پیش داکترقادری هماهنگ کننده ی ولایتی برنامه ی توانمندسازی جوانان ولایت فراه ،  در مورد  طرح پیشنهادی ازطرفUNV ( اتحادیه ی رضاکاران ملل متحد) سخن گفت و نظرم را پرسید. ناگاه او بیادم آمد همان کودک یتیم .

 

امروز قرار است که در یتیم خانه ی شهر به کودکان تحایفی داده شود اگر چه پول اعطا شده ناچیز بوده ، اما داکتر قادری موفق شده دو برابر آن را از افراد خیر برای این عمل انسانی هدیه بگیرد.

می خواهم خودم را به دارالایتام برسانم فرزند کوچکم محمد می گوید: من هم باید بروم در برابر خواسته ی لجوجانه اش تسلیم می شوم، می گویم: لباست را بپوش تا برویم از شادی در پوستش نمی گنجد و با جست وخیز کودکانه اش مرا به عالم کودکی هایم می کشاند...

به یتیم خانه نزدیک شده ام اما در دل می گویم بانی این کار را باید چو گل بویید می خواهم تلفنی از این اقدام خیرش تشکر کنم اما او خیلی بیشتر از اینها لیاقت دارد. ناگهان در مغزم جرقه ای زده می شود به طرف بازار می روم دسته گلی می خرم تا آنرا به گل سر سبد عاطفه ها تقدیم کنم. پسرم می گوید: این گل از کیست ؟ می گویم از پدریتیمان.

 محمد می گوید؟ من او رامی شناسم؟ می گویم :آری پسرم! او کاکایت داکتر است . می گوید: من این دسته گل را به او می دهم و من می گویم: باشد پسرم !...

 

این جا چه خبر است. خیلی ها جمع شده اند. شور و ولوله ای برپاست. چه زیباست که شور و شعف را در چهره ی یتیمی به تماشا بنشینی!

در بین چهره های ناآشنا دنبال آشنایی می گردم ولی او نیست. دلم به سختی می گیرد. خیلی دلم می خواهد کسی به من وظیفه ای می داد تا درین روز زیبا خود را شریک شادی آنان می کردم که داکتر بسویم می آید و از من می خواهد تا تنظیم امور محفل را به عهده بگیرم با خوشحالی می پذیرم ومشغول به کار می شوم .

نمی دانم چرا احساس می کنم که بغض کالی در گلو مرا آزار می دهد ... مشغول اجرای وظیفه ی محوله ام هستم که صدایی آرام گوشم را نوازش می دهد: سلام . تن صدا برایم آشنا ست، صورتم رابر می گردانم ، او را می بینم . خودش هست . همان چهره و همان لب های خشکیده ، اما در چهره ی او از اندوه غریبانه ی آن روز خبری نیست. شاید امروز برای لحظاتی اندوه از خانه اش کوچ کرده است.

جواب سلامش را می دهم و از او می پرسم که چرا من او را در شهر ندیده ام ؟ می گوید که قریه بوده است وبه سرعت ازکنارم می گذرد... او را به حال خودش رها می کنم تا  امروز را خوش بگذراند...

 

صدای تلاوت آیات کلام الله مجید روحم را نوازش می دهد آه ... محفل آغاز گشته ...

به احترام سرود ملی بر می خیزم همیشه هنگام نواختن سرود ملی احساس غرور می نمایم استاد آقا محمد هم همین را می گوید... لحظات می گذرند... این هم دکتر قادری است که سخن می گوید و من به او می نگرم که درگوشه ای کز کرده و به میگروفون خیره گشته است...

داکتر تشکر می کند و لحظاتی بعد اسحق همان جوانی که من به ناحق فکر می کردم که شاید از احساس خالی باشد بدون برنامه ی قبلی به پشت تریبون می آید. صدایش به وضوح می لرزد و من از همان فاصله ی دور درخشش اشک را در چشمانش می بینم. ملتمسانه رو به حاضرین می کند و از آنان می خواهد که یتیمان را دریابند. اینجا دیگرجای ماسک زدن نیست، بغض کالم می ترکد وهق هق گریه ام را با دستمال خفه می کنم به اطرافم می نگرم همه می گریند... صدای هق هق آقامحمد را می شنوم دیگر خجالت نمی کشم و به ابر اشک اجازه می دهم که ببارد. پسرم معصومانه وبهت زده نگاهم می کند اما دیگر برایم مهم نیست من باید بگریم...

نمی فهمم سخنان اسحق کی تمام می شود صدای ترانه ی دخترکان معصوم یتیم بار دیگرجمعیت را می گریاند.

گرداننده ی برنامه « میرویس لطیفی » مرا به تریبون دعوت می کند. با او قبلا هماهنگ کرده ام . دست پسر کوچکم را می گیرم و جلو می روم سخن گفتن از یادم رفته از همه تشکر می کنم و از دکتر خواهش می کنم به جایگاه بیاید و دسته گلم را از محمد تحویل بگیرد داکتر می آید و زیباترین لحظه ی محفل رقم می خورد و من احساس شادی می کنم که از کسی تشکر می کنم که لیاقتش را دارد.

....

نمایشنامه ها به نمایش در می آیند گاهی می خندیم وگاهی می گرییم تلاقی اشک ولبخند...

صدای خنده های اطفال روحم را می نوازد او را می بینم که از ته دل می خندد... لحظاتی بعد به گروه ها تقسیم می شویم تا دقایقی را با اطفال باشیم. هرچه می گردم او را نمی یابم در گروهی می نشینم و لحظاتی را با کودکان می گذرانم .

اوه خدای من ! چقدر سبک می شوم با آنان سخن می گویم . از خاطراتم ، از روزهای سخت یتیمی خودم ، از مهاجرت ، از تحصیل و مکتب .... به سخنانشان گوش می دهم ... دیری نمی پاید که بلندگو ختم ملاقات را اعلام می دارد و توزیع تحایف آغاز می شود. دختران وپسران می آیند و تحایف شان را تسلیم می شوند و من به دنبال او اطراف را می پایم تا اینکه او می آید و تحفه اش را تحویل می گیرد ومن یک لحظه برق شادی را در چشمانش می بینم...

+ نوشته شده در 28 Nov 2007ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

سلام دوستان!

نمیدانم چه بنویسم. گاهی آدم از بس حرف برای گفتن دارد نمیداند چه

بنویسد.

امروز یکی از دوستانم خزان را برایم تبریک گفته بود برای اولین دفعه

این چنین تبریکی دریافت می کردم به هرحال خوشم آمد زیرا من خزان

را دوست دارم اما دوست دارم بهاری بیندیشم وبهاری فکرکنم.

آیا تا به حال فکر کرده اید که در خزان چون دهقان زحمت کش باید کشت

و به امید درو نشست؟

آیا تا به حال اندیشیده اید که در خزان چون باران باید لطافت وپاکیزگی

هدیه داد؟

می گویند د رخزان قدرت دید انسان ها افزایش می یابد و می توان فاصله

های دورتری را به تماشا نشست. پس ما چرا فاصله هایمان را کم نمی کنیم.

دیروز در کویر عاطفه ها گلی شگفت .

اگر فردا عمری باقی بود درین باره بیشتر خواهم نوشت.

پس تا فردا یا هو

 

+ نوشته شده در 27 Nov 2007ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

عرفان در شعر سهراب سپهری

 

سهراب سپهری شاعری پرآوازه ونام آشنا درگستره ی شعرنوفارسی است که بدون شک روان ترین وزیبا ترین اشعارنوفارسی متعلق به اوست .

کسانی که با شعرنوفارسی الفت وآشنایی دارند ، به خوبی به این نکته واقف اند که شعرسپهری وجهان مطلوب او پیچیده ، ابهام آمیزودر عین حال زیباست .

بدیهی است که سخن درباره ی جهان مطلوب سپهری ونوع شعرش مجالی دیگرمی طلبد . اما آنچه ما در پی آن هستیم این است که آیا اصولا عرفان درشعرسپهری جایگاهی دارد؟ واگربرای عرفان در شعراو جایگاهی قایل شویم ، درون مایه ی این عرفان چیست ؟

سپهری خود اعتراف می دارد که عرفان بخشی ازجها ن بینی اوست .آنجا که می سراید:

...

من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم .

 

با این وصف برخی بر این عقیده اند که سپهری به عرفان به عنوان یک مکتب نظرنداشته وتک جرقه های عرفانی درشعراو تظاهربه عرفان است تا اعتقاد به آن .

"حمید مصدق" از آن جمله است :« فکرمی کنم که سپهری درشعرهایش بیشتربه حالات روحی و احساسی خودش می پردازد وبه این ترتیب می خواهم بگویم که الزاما قصد بیان مکتب عرفانی را نداشت ... اوشاعر گوشه گیرومنزوی بود که درخلوت خودش به شعرونقاشی می پرداخت واز این بیشترهیچ.».

بعضی از منتقدین شعروادب با پذیرش اصل وجود عرفان درجهان بینی سپهری ، عرفان او را از دو دید کلی مورد بحث قرارداده اند . گروهی عقیده دارند که سپهری از مکاتب عرفانی خاوردور( چین وجاپان ) ویا هند الهام گرفته است که در اشعار او به خوبی مشهود است :

...

من مفسر گنجشک های دره گنگم

وگوشواره ی عرفان نشان تبت را

برای گوش بی آذین دختران بنارس

کنارجاده ی سرنات شرح داده ام

به دوش من بگذار ای سرود صبح وداها

تمام وزن طراوت را

که من دچارگرمی گفتارم

...

شاید مفاهیمی چون « گنجشک های دره ی گنگ » ، « گوشواره ی عرفان نشان تبت » ، « گوش بی آذین دختران بنارس » ، « جاده ی سرنات » و « سرود صبح وداها » ، کسی چون" اسماعیل حاکمی " را متقاعد ساخته که عرفان او را کاملا متاثر از عرفان شرق دور بداند : « یکی از درون مایه های جالبی که درین دوره ( 1340ـ1350 ) دیده می شود ، ظهور نوعی تصوف است که هیچ ارتباطی با تصوف سنتی ما ندارد بلکه کم وبیش تحت تاثیر نوعی تصوف بودایی وتصوف شرق دور یعنی چین و ژاپن است ونمونه ی کاملش سهراب سپهری است .»

" محمود مشرف تهرانی " ( م ، آزاد ) نظری شبیه نظر حاکمی دارد : « شعرهای سپهری ظرافت هایی را داراست ولی من در آن استحکام کلامی نمی بینم ، سپهری عرفان شرقی را برای ما آورد.»

 

اما گروه دومی که عرفان او را از نوع عرفان اسلامی می دانند ، عنوان می دارند که شعر او از جهان بینی معنوی ( وحدت وجود) که رکن رکین و جان مایه ی عرفان اسلامی است تاثیر پذیرفته است وجالب تر اینکه کسانی چون " سیروس شمیسا " هفت نشانه ای را که در شعر " نشانی " سپهری آمده را با هفت وادی منطق الطیر عطار معادل سازی نموده اند؛ به این ترتیب که عبارات درخت سپیدار، کوچه باغ ، گل تنهایی ، فواره ی اساطیر زمین ، صمیمیت سیال فضا ، کودک روی کاج ولانه ی نور در شعر نشانی را با وادی ها ی هفت گانه ی ، طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا ، توحید ، حیرت ، فقر و فنا معادل گرفته اند .

به نظرمی رسد که شعر نشانی می تواند به بخش بزرگی از شبهات پیرامون عرفان سپهری پاسخ گوید :

خانه ی دوست کجاست ؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

نرسیده به درخت ، کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتراست

ودران عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی ست

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سربدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دوقدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین از حرکت میمانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور

واز او می پرسی

خانه ی دوست کجاست ؟

 

گروهی هم پا را از این فرا تر نهاده شعر او را متاثر از عرفان عارفانی چون بیدل دهلوی ، مولوی ، سنایی ، ابوسعید ابوالخیر ... دانسته اند . "حسن حسینی" درکتاب خود " بیدل ، سپهری وسبک هندی " چنین می نویسد : « پیرامون عرفان سپهری ومرجع و ماخذ آن دیگران فراوان گفته اند ، آنهایی که دل هایشان با اسلام است وریگی به کفش قلم ندارند، عاشقانه در روشن سازی وجوه الهی وعارفانه ی شعر سپهری قدم زده اند ودر مقابل این دسته ، آنها که نسبت به متافیزیک حساسیت دارند وتمایلات ماورای خاکی سپهری را نوعی تمرد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم ! معاصرمی دانند به طرق مختلف کوشیده اند و می کوشند تا این بعد آشکار شعر سپهری را نادیده بگیرند ویا زیر رگبار انتقادات شبه جامعه شناسانه ، آنرا به ضد ارزش بدل سازند ... حال آنکه شعر سپهری به واسطه ی برخوداری از جهان بینی وحدت وجود وداشتن نوعی چهارچوب معنوی که در ادبیات ما سابقه دار و شناخته شده است ماندگارترین شعری است که درقالب نو ظاهر شده است .»

اما درین بین گروه سومی هم وجود دارند که بر این باور پای می فشارند که سپهری با تلفیقی از عرفان اسلامی ـ بودایی به ارایه ی نوعی عرفان جدید دست یازیده است .

" مهدی اخوان ثالث " شاعرنام آور فارسی با طعنه از این مسئله یاد می نماید و" رضا براهنی " منتقد برجسته ی ایرانی ازیکسو او را بچه بودای اشرافی می خواند واز طرف دیگردر نفد شعر نشانی به رگه های عرفان اسلامی دران اشاره می کند .

مهدیه نظری" هم درپایان بحثی درمورد عرفان سپهری نتیجه ی جالبی می گیرد :« با مراجعه به اشعار و کتب عرفانی دریافتیم که عرفان سپهری بر هیچ کدام از مکتب های عرفانی کلاسیک بودایی، هندو، اسلامی و...منطبق نیست ، البته به نظرمی رسد که نوع عرفان تجربی شخصی بیشتر در شعرهایش موج می زند که البته این محصول مطالعات او در کتب عرفانی شرق بوده است . درعین حال باز به این نتیجه رسیدیم که جهان بینی سپهری منطبق بریک دستگاه منسجم یک نظریه ی عرفانی متعارف نیست ، به گونه ای که بتوان مکتب خاصی برای او قایل بود.»

نظرات پیرامون عرفان شاعری که با وجود کثرت منتقدین ، محبوب ترین شاعر معاصر ایران شناخته می شود تنها یک نکته را برجسته می سازد که عرفان وجهان مطلوب سپهری جهانی مرموز، پیچیده و در خور تامل است وحافظ گونه به شرح های فراوانی نیاز دارد.

+ نوشته شده در 25 Nov 2007ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط داود عرفان |