تبليغاتX
ناجوهای کویری

17 Jul 2008

 

 

شعر نو افغانی

 

 

انقلاب های مشروطیت در دو کشور افغانستان و ایران با تغییرات و رویکردهای جدید اجتماعی و فرهنگی و ادبی همراه بود. این انقلاب ها توانست اندیشه های نوینی را در دو کشور افغانستان و ایران پرورش دهد. شور و هیجان های انقلاب تنها سیاستمداران را متأثر نساخت بلکه شاعران و نویسندگان را هم وارد بازار نوگرایی نمود. شاعران افغان کم و بیش از قالب های سنتی و کهن بیرون آمده و اشعارشان را با کلمات جدید و نوین پیرایه بستند . برای نخستین بار بود که در اشعار شاعران افغان کلمات جدید و مدرنی جایگاه لعل لب و ساق سیمین و قد شمشاد و ... را می گرفت .

می گویند نخستین شعر نو فارسی در افغانستان سروده شده بود و اما انجمن ادبی وقت کابل آن را سزاوار سطل زباله دانسته و مچاله اش را به سطل آشغال سپردند. به هر صورت آنچه مسلم است اینکه شعر نو در ایران و با ابتکار علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج قد علم نمود. نیما با شکستن اوزان عروضی شعر فارسی برای نخستین بار طرحی نو در افکند . اگر چه در اوایل از شعر او استقبال قابل توجهی صورت نگرفت ، اما بعدها پیروانش توانستند این مکتب جدید را به مکتبی پویا و محبوب مبدل سازند.

شاعران افغانستان هم به تبعیت از مکتب نیما و در سایه سنگین شعر نو او  به سرایش شعر پرداختند. شاعران بزرگی که به حق توانستند در این مکتب خوب بدرخشند.  

بسياري بر اين باورند كه اطلاق شعر نو افغانستان درست نيست . زيرا شعر نو افغانستان هويت افغاني ندارد. اشعار نو افغانستان سرشار از تقليد است. اين تقليد تا حدي پيش رفته كه شاعران ما به گويش هاي مخصوص ايراني حتي نامهاي خاص ايراني مبادرت ورزيده اند. غير منصفانه خواهد بود كه اگر زحمات شاعراني چون واصف باختري و فريد فرند و لطيف پدرام را ناديده گرفت.

اما حقيقت امر اين است كه شاعر توانايي همچون واصف باختري نتوانسته تأثيرپذيري از شاعري ايراني همچون مهدي اخوان ثالث را پنهان نمايد.

بسياري از منتقديي بر اين باورند كه شعر واصف باختري از حيث محتوي از احمد شاملو و از نگاه فرم از اخوان ثالث تأثير پذيرفته است .

باري نگارنده دريك برنامه تلويزيوني زنده از گلنور بهمن چنين سوالي را مطرح كرد اما ايشان بدون ارايه كدام دليل منطقي عدم هويت شعر نو افغاني را رد كرد. شايد كمبود وقت در يك برنامه تلويزيوني باعث چنين كاري شده باشد اما به هر صورت به يقين مي توان گفت كه تا كنون شاعري كه شعر نو ناب افغاني را ارايه دهد ديده نشده است.

با تمام اينها انتظار مي رود كه شاعران افغان بتوانند خويشتن را از سايه سنگين شاعران نام آوري همچون نيما ، سپهري ، شاملو و فروغ رها يي بخشند.

نوسرايان افغان مي توانند با بهره گيري از اقيانوس بيكران وا‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژه هاي ناب افغاني به شعر نو افغاني شخصيت بخشيده و با استفاده از سوژه هاي بكري كه در افغانستان وجود دارد . جايگاه شعر نو افغاني را ارتقا دهند.

البته در اين روزگار سرايش شعرهاي بي سروتهي كه خود سرايندگان از درك معني آن عاجزند نوعي دلزدگي را در بين علاقه مندان شعر بوجود آورده است. سرايش شعرهاي سپيدي كه به زعم بسياري بسيار ساده سروده مي شود و كسي را به زحمت نمي اندازد بازار سرايش اينگونه شعرها را گرم نگه داشته و در عوض بي علاقگي به شعر نو را بيشتر كرده است .

شاعر نو سراي افغان بايد توجه اش را بيشتر به ساده سرايي ،‌ آهنگين سرايي و رسالتمندانه سرايي معطوف دارد تا اين نهال نوپا به سرنوشت ديگر قالب هاي كهن دچار نشود.

نوشته شده توسط داود عرفان در 10:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

9 Jul 2008

تهاجم کلچری

 

 

امروزه تهاجم فرهنگی بیگانگان ، فرهنگ و رسم و رسومات ملی ما را با چالش جدی روبرو کرده است. این تهاجم با حمله به زبان های رسمی کشور ما دری و پشتو نمود بیشتری پیدا داشته است  . در این راستا وزارت جلیلۀ اطلاعات فرهنگ کنونی ویا وزارت اطلاعات و کلتور و توریزم سابق در اندیشه افتاده است  که راهکاری باید برای این معضل پیدا شود. در راستای تحقق این آرمان نماینده وزارت طی سخنانی راهکارهای مهمی برای مقابله با تهاجم فرهنگی بیگانگان ارایه کردند که با توجه به  اهمیت این موضوع ما سخنرانی ایشان را  عیناَ  نقل کرده خدمتتان تقدیم می داریم.

 

 

آیم ویری هپی که شما را در این میتینگ لارج می بینم . من مایلم که سلامها و گریتینک های وزیر صاحب را خدمت شما تقدیم کنم . دیر فرندز شما می دانید وِل که کشور ما در تهاجم کلچر بیگانه است . ما باید سجسشن های خوبی برای یک استراتیژی ملی داشته باشیم که من آنها را به وزیر صاحب پرزنتیشن کنم .

من میدانم که یو کن هلپ اس . آیم ساری همان  کمک . سو من می خواهم ایدیا شما را در باره این سبجکت بشنوم. آیدیا من این است که ما می توانیم با ورکینگ بر روی زبان و فوکس بر روی اسکل بلدینگ با تهاجم کلچری مقابله کنیم .

وزیر صاحب اوردر دادند که ما باید ترای بسیار داشته باشیم تا بتوانیم لنگویج خودمان را از این بیماری سیو کنیم.

استراتیژی وزارت کلچر این است که تحت هر شرایطی باید اسکولهای زبان شناسی و همچنان یک یونیورسیتی در کاپیتال، اوه ساری پایتخت ! و  آی مین میتروپولیتن  اوه مای گاد منظورم سیتی های کلان بود. باید ایجاد شود. این یونیورسیتی می تواند از ترینرهای خارجی استفاده کند و از اپیرنس های آنان استفاده کند.آیم شور که ما می توانیم پس از چند سال کلچر وطن خود را از هجوم کشورهای بیگانه سیو کنیم . اپرینس هایی که ما از فارن کانتری داریم به ما نشان داده که ما با استفاده از دکشنری های معتبر و گلوبل می توانیم به نالج و علم زبان شناسی خود کمک کنیم. من در تحقیقات خود فهمیدم که پرشن لنگویج ، اوه ویری ساری آی مین فارسی در زبان های دیگر دنیا هم ورد دارد. فور اکزمپل . بد ، برادر ، مادر ، پیجاماز ، کاروانسرا، و... در زبان انگلیسی . سو لتس یوز از این دکشنری های خارجی تا بتوانیم کلمات زبان شیرین خود را که گم شده فایند کنیم .

آیم شور، ساری ساری  مطمینم . که ما می توانیم از جهان متمدن خیلی چیزها لیرنینگ کنیم . فور اکزمپل همین نیکلسون خدابیامرز . خیلی به زبان ما خدمت کرد. ما از او تشکر می کنیم . تنکس دیر نیکلسون. او بود که مرا با مولانا آشنا ساخت .آی دیدنت  نو هیم. آی مین من او را نمی شناختم . مادرم بمن می گفت که ما لنگویج گود داریم که رایترها و پویم های انترنشنال دارد اما من دیدنت بی لیو. اما وقتی کتابهای نیکلسون و دیگران را خواندم باور کردم. نو بیاییم دست به دست هم بدهیم استراتیژی بسازیم . وزارت کلچر ترای بسیار زیاد می کند که زبان های رسمی را از این وابستگی نجات دهد. ما در این مورد اکتیویتز داریم فور اکزمپل ما تابلوهای زیادی را در همین کاپیتال چنج کردیم . چه معنی دارد که نوشته بود چکنگ سوپ . شوربا از ویری گود. یا در قندهار می گویند یو موتر په رود کی اکسیدنت وکر . من فکر میکنم  ما برای سکسس در این سبجکت مهم به هلپینگ کشورهای خارجی نیازداریم . ما باید کاری کنیم که از لحاظ کلچری خود را با کشورهای دیگر لینک کنیم . برای رسیدن به گول های این کار باید مشاور خارجی امپلوی کنیم.

در فاینلی من هوپ دارم که ما بتوانیم این شیپ شکسته را به بیچ سلامتی برسانیم.

بست ریگاردز  

نوشته شده توسط داود عرفان در 5:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

3 Jul 2008

دو روز پیش دوست ایرانی ام سرکار خانم " فیروزه عسکری  "، شعر چند سال پیششان را که خطاب به کودکان افغانستان سروده بودند ، به من تقدیم کرده بود . شعر را که خواندم ، دران احساس مقدسی را به نظاره نشستم که در دنیای کنونی ما کمتر یافت می شود . به پاس این احساس نیک ، این شعر؛ برگ سبزی است تحفه درویش ، تقدیم به بانو فیروزه عسکری !

 

 

شهرک دل

 

 

من به احساس پر از آینه ات

که به صحرای غزل های سخن

یک چمن  باغچه را هدیه  دهد

تحفه ای  از  سفر  کشور دل ها  دارم .

 

 

گفته بودی که گناهی است بزرگ 

مرز تفکیک به آبادی مهر

سرحد فصل به گلخانۀ شوق

و حصاری  به ره کلبۀ نور

...

 

 

راست گویی

و من از گفته تو دلشادم

که تو از ممکلت عاطفه ها ،شهرک دل

" خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ای "

 

 

من و تو هموطنیم

هر دو از شهر سخن

هر دو از ناحیۀ اول مهر

ناممان انسان است

 راستی نه، نه ، نه ...

 خودمان انسانیم .

 

 

گفته بودی که دلت می گیرد

وقتی در نشریه ای ، کودک همسایه ز غم می گرید

گفته بودی دل تو می لرزد

وقتی در خانۀ  شرقی شما

طفلکی از سفر تلخ چمن  می گوید.

...

من چو تو ، بغض دلم ترکیده است

که عروسک به ده کودک ما ممنوع اَست

و کبوتر ز سر بام پریده است به کوه

 

 

 

من و تو هموطنیم

اهل یک شهر اصیل

شهر ما در گذر حادثه ها

مملو از بازدم  خاطره است .

شهرمان شهر سرور و غزل است

شهر قمری و قناری و غزال

شهرمان شهر امید و امل است

شهرمان شهر پرستو و  بهار

آیت معرفت انسان است .

شهرمان شهر قناری و چنار

شهر دلدادگی و ایمان است .

 

 

من و تو هموطنیم

خانه هامان آباد

لحظه هامان دل شاد

و شب از منزل ما راهی   باد.

 

12/4/1387

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط داود عرفان در 10:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

29 Jun 2008

نسل جوان و بحران هویت

 

افغانستان کشوری است که بخش اعظم جمعیت آن را جوانان تشکیل می دهند. جوانان افغانستان که بایستی به عنوان ستون فقرات جامعه ، می توانستند نقش ارزندۀ خویش را ایفا نمایند ، امروزه به آنان فرصت تبارز به هر دلیلی داده نمی شود. جوانانی که در داخل بزرگ شده اند در جامعه قبیلوی طوریکه هضم شده اند که امید چندانی  برای تحول اساسی از آنان بعید به نظر می رسد. اندیشه این جوانان توسط سیاست مداران نان به نرخ روز به جایی که ماحول مسایلی چون دین باوری ، ملی اندیشی و تلاش جهت زدودن تعصبات پوچ قبیلوی هدایت داده شود به بیراهه کشیده شده و آنان خود طعمه های لذیذی برای بلعیدن توسط سیاستمداران گشته اند. از جانب دیگر آن دسته از جوانانی که کمی روشنتر می اندیشند بیشتر در اندیشۀ نان چنان غرق گشته اند که وقتی برای فکر کردن به مسایل مهم اجتماع نمی یابند. برخی را نیز چنان بی تفاوتی فراگرفته که به جز مد و فیشن هدف دیگری در زندگی ندارند و این یعنی فاجعه برای نسلی که خود باید ناجی باشد نه اینکه در دریای بی هویتی چنان دست و پا زند که به منجی نیاز داشته باشد. اینان چنان در وادی های حیرت سرگشته اند که تشخیص صراط مستقیم برایشان غیرممکن گشته است و در این میان عدم یک استراتیژی مشخص دولتی در این زمینه مزید بر علت شده و هجوم فرهنگی بیگانه چنان جوان افغان را حیران نموده که خود هم نمی داند که به کجا می رود. شاید جرقه های کوچکی اینجا و آنجا برای سامان بخشی جوان افغان صورت گرفته باشد اما سیل کنونی تهاجم فرهنگی بیگانه ، معضلات اجتماعی همچون اعتیاد ، بحران بیکاری ، عدم امنیت اجتماعی و اقتصادی جوان افغان را در پرتگاه نیستی قرار  داده که گمان نمی رود بدون یک برنامۀ ملی جامع این جرقه ها کارساز باشند. اما جوانان خارج از کشور دچا ر مشکلاتی از نوع خود هستند. آنان که در غرب زندگی می کنند با بحران هویتی شدیدتری روبرو شده اند زیرا از جامعۀ بسته ای چون افغانستان به یکباره قدم به جامعۀ آزادی گذاشته اند و همچون تشنه ای که بدون محابا به چشمه ای لب می گذارد و تا می تواند می نوشد یک دفعه متوجه شده اند که چقدر در این جامعه جدید به عنوان تبعه درجه دوم یا مهاجر حقیرند به همین سبب است که در نخستین گام به نفی تمام ارزش های جامعه خویش می پردازد و سپس سبب تمام بدبختی های خویش باورهای دینی خویش را می شناسد . و چون در آن جوامع به کارهایی چون کار در رستوران می پردازند و به کارهای پستی که خارجی ها از انجام آن ابا می ورزند دست می یازند عقده حقارت آنان به حالت انفجار رسیده و بی هدف تمام ارزش های دینی و ملی خویش را آماج حمله قرار می دهد. اینان به نوعی مقصر نیستند ، زیرا کمترین کار فرهنگی برایشان صورت گرفته و از طرف دیگر برای هویت بخشی ملی خویش نیاز به اسطوره و اسوه دارند که متاسفانه در این زمینه کمترین خدمت به آنان انجام یافته است . اما مهاجرینی که از کشورهای همسایه می آیند اگر چه به کثافت تعصبات قبیلوی آلوده نیستند اما از بس در کشورهای مسلمان ! همسایه به آنان توهین صورت گرفته به نوعی امید پا در کشور می نهند اما وقتی با واقعیت های دردآور این سرزمین مواجه می شوند دچار سرخوردگی شدید می شوند که افسردگی های شدید آنان را از انجام فعالیت های مثبت باز می دارد . متاسفانه  زندگی این دسته از جوانان در کشورهای همسایه آنان را وارد تعصبات مذهبی نموده که در نوع خود نگران کننده است .

حال سوال اساسی این است که دولت افغانستان و دست اندرکاران مسایل جوانان چه اقداماتی را برای هویت بخشی به این بخش پویای جامعه که متاسفانه خوره بی هویتی آنان را از پا در می آورد انجام داده اند . تا جاییکه مشاهده می شود اقداماتی در حد صفر در این زمینه صورت گرفته است .

از آنجا که این مهم نیاز به یک برنامه بلند مدت کارشناسانه دارد بجز دولت هیچ ارگانی نمی تواند در این زمینه موفق باشد .

نوشته شده توسط داود عرفان در 11:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

13 Jun 2008

کسوف

 

 

خفاش های شب پرست به آهنگ موعظه

 

صدها ترانه و تصنیف تازه را

 

با طمطراق خویش عجب ساز کرده اند.

 

آنان به جامه آلوده نیاز

 

در شاهراه سخن های روحبخش

 

سمفونیی به نام شب آغاز کرده اند.

 

 

اما درین گذر که چو شیپورهای رزم

 

                                     (  جمعی ز بلبلان دل افسرده چمن )

 

اندوه باغچه را با نوای خویش

 

                                       فریاد می کشند

 

اینان به هجو حنجره شب شکن، کنون

 

                                                   لب باز کرده اند.

 

از مرگ عاطفه گفتیم و از کسوف مهر

 

از انتحار غنچه و یا از خسوف سرو

 

از مسلخ کبوتر و از ضجه غزال

 

                                        فریادها زدیم

 

 

لیکن جماعت خفاش شب پرست

 

با بال های بسته خود سوی خوابگاه

 

                                                پرواز کرده اند.

 

 

ما مانده ایم و قامت رزمنده قلم

 

ما مانده ایم و ساحت پوینده ادب

 

اما دریغ و درد که مشتی قلم فروش

 

تندیس های ذلت ما را به چوک شهر

 

                                              پرداز کرده اند.

              

                                   

                                            
نوشته شده توسط داود عرفان در 6:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

25 May 2008

تذکره

در خانه ملیت

در تذکره ام بنویس

                      مجرم

                                 محکوم

زیرا که درین کشور

مازاده تقصیریم

 

نوشته شده توسط داود عرفان در 12:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

15 May 2008

 

 

به پیشواز سوم جوزا روز معلم                                                                             

 

 

 

 

                                                     تقدیم به معلمین فداکارافغانستان!

 

                                         

                           معلم

 

معلم

ای پدر

ای مهربان مادر!

چگونه ازتو گویم

ازتوکزقلب عطشناک زمین

گوارا چشمه ای ازمهر

ازعلم وادب،ازعشق

برای تشنگان عصر دانش ارمغان داری

چگونه ازتو گویم

ازتوکز راز هزاران واژه ی یاری خبر داری

وهر لحظه،یکایک برزبان داری

معلم

ای پدر

ای مهربان مادر!                  

چگونه ازتوگویم

ازتو کزروزنخستین

فروزان مشعلی از علم

دردستان پرمهرتو می رخشید

چگونه ازتو گویم

ازتو کزروز ازل

گلواژه های مهر

دردامان پرمهرتو می رقصید

 معلم

ای پدر

ای مهربان مادر!                  

چگونه ازتوگویم

که از روز نخست امتحان عشق

تو سربرآستان دوست ساییدی

زتاریکی نترسیدی

به میدان گاه ایثاروشرف

                              مردانه رزمیدی

به گندم زارخدمت

همچو آن دهقان آزاده

به گلزار محبت

باغبان جان به کف داده

جاودان ماندی

زطوفان ها نترسیدی

تورزمیدی ورزمیدی

...

واینک ای معلم

ای باغبان باغ پژمرده

فضای باغمان را عطر گلهایی

زجنس علم توآکنده ازشادی

صدای عشق می آید

نسیم دانشت

گلهای پرپرگشته ی باغ خزانی را

حیاتی تازه می بخشد

نهال کوچک دیروز

درختی سبزوپابرجاست

وتو اما

وتوای باغبان پیر دیروزی

که صدخارمغیلان ازجفای دهر می خوردی

وبا اشک دوچشمانت

هزاران لاله پروردی

کنون ازلذت بوییدن گلها

ترا محروم می دانند

وبا اقراری ازجنس ملامت ها

ترا محکوم می دانند

معلم

ای پدر

ای مهربان مادر!

بنازم قامت ستوار تو ای پایگاه مهر

کمر را پیش دونان خم مکن هرگز

توالگویی زایثاری

وفا ومهر خود را کم مکن هرگز

بیا بر پینه های دست توکامروز

ازان فخروشرف پیداست

زمهرم بوسه بنوازم

بیا بر چهره ی غمگین تو کامروز

ازان عزم هدف پیداست

زمهرم بوسه بنوازم

معلم

ای پدر

ای مهربان مادر!

نگاه عابر مغرورمست ازباده ی" انجو "

ترا از عینک تحقیر می بیند

من از تحقیر تو،ای پاسبان مهروخوشبختی

خجالت می کشم

خجالت می کشم ،ای پاسدار حرمت انسان

که در دنیای بی دردان

تو محکومی

وگویا جرم تو این است

که از جور فلک گویند

روزی شکوه سردادی

وجرم تو چه سنگین است

که لب برشکوه وا کردی

معلم

ای پدر

ای مهربان مادر!

تو آن مرغ شکسته بال دیروزی

که با بال شکسته آسمان عشق پیمودی

بیا پرواز کن ،پرواز

بیا پروازکن در اوج

که پروازت تماشایی ست

                                                     3/3/1385

                                                                    روز معلم

 

 

نوشته شده توسط داود عرفان در 12:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

7 May 2008

آن سوی فوتبال

 

 

بیشک فوتبال هیجان انگیزترین و در عین حال محبوبترین ورزش جهان است . لیگ های فوتبال در سراسر دنیا ، ملیونها بیننده را در ورزشگاهها و صفحات تلویزیون به سوی خود می کشانند.

سالانه میلیون ها دالر صرف خرید و فروش بازیکنان فوتبال می شود و مصارف جانبی آن بودجۀ قابل توجهی از ثروت دنیا را به خود اختصاص می دهد. فوتبال به عنوان منبع درامد و تجارتی سودآور نقش بارزی در جهان اقتصاد بازی می کند ، طوری که درامد هنگفتی از فروش بازیکن نصیب کشوری چون برزیل می شود و قهرمانی در جام جهانی فوتبال موجب رشد اقتصادی کشوری چون فرانسه می گردد. ارقام نجومی و سرسام آور قیمت بازیکنان فوتبال ، حتی پاپ ژان پل دوم را وادار کرد که اظهار دارد که قراردهای نجومی فوتبالیست ها توهین به فقرا است .

فوتبال حتی توانسته در بازار سیاست مورد استفادۀ ابزاری سیاستمداران قرار گیرد . در تاریخ فوتبال می خوانیم که موسولینی دیکتاتور وقت ایتالیا با استفاده از قدرت سیاسی اش توانست جام را به ایتالیایی ها هدیه کند! ویا رویارویی تیم فوتبال ایران و امریکا در جام جهانی فوتبال 98 در صدر اخبار ورزشی جهان قرار داشت و حتی واکنش رهبران دو کشور را در پی داشت و زمامداران ایرانی به عنوان ابزار تبلیغاتی توانستند از پیروزی شان بر علیه امریکاییها به خوبی بهره برداری کنند.

اما در ساحات اجتماعی و فرهنگی هم فوتبال برای خود جایگاه خوبی دست و پا کرده است . اسطوره سازی های فوتبال ، مرزهای جغرافیایی را درنوردیده و ستاره های فوتبال را بدون در نظرداشت دین وزبان و ملیت در اقصی نقاط دنیا شهرۀ آفاق گردانیده است.

این فوتبال است که در هر خانه ، کوچه ، محله و شهر بیشتر جوانان را به گروه های قرمز و آبی تبدیل کرده و میدان رجزخوانی را برایشان باز گذاشته است و حتی در بعضی از کشورها همچون انگلیس و ترکیه زد و خوردهای خشونت آمیزی را در برداشته ، که برعلاوۀ خسارت های مادی، گاهی به قیمت جان طرفداران فوتبال تمام شده است .

با تمام این ها و در حالی که در جهان فوتبال ، شخصیت های دروغین به تکرار زاده می شوند ( طوریکه یک لنگه جوراب دیوید بکهام ستارۀ فوتبال انگلستان به بیست و پنج هزار دالر به فروش می رسد) ، اما همین فوتبال توانسته فوتبالیست های با شخصیتی همچون زین الدین زیدان و رونالدو را به جهان معرفی دارد که به عنوان حامی تهیدستان جهان و سفرای صلح سازمان ملل متحد ، توانسته اند مصدر خدمات شایان توجهی گردند.

به نظر نگارنده از آن سوی فوتبال می توان خیلی چیزها آموخت . اصلاً بازی فوتبال شباهت عجیبی با زندگی انسانها دارد. در این بازی به خوبی میتوان نقش زندگی با همی را دریافت. همدلی یک تیم به خوبی بیان می دارد که یک جامعه برای رسیدن به موفقیت، به همدلی و همکاری نیاز دارد.

اشک ها و لبخندها ، شکست ها و پیروزی ها در بازی فوتبال ، لحظات پرفراز و نشیب انسانها را تداعی می کند که در آن صعود و سقوط جزء قانون زندگی است . آنچه بیشتر از همه در فوتبال قابل انتباه است ، امیدی است که در این بازی همیشه وجود دارد. چه بسا یک تیم در ثانیه های تلف شدۀ یک بازی نتیجه را به نفع خویش تغییر داده و یا از یک شکست بگریزد.

آن سوی بازی فوتبال ، اگر با دقت دیده  شود ، پندهای بزرگی را به همراه دارد که می تواند در عملکردهای فردی و اجتماعی ما نقش مثبت ایفا نماید.

 و کلام آخر اینکه ، فوتبال در گیرودار اختلافات قومی و مذهبی و منطقوی و زبانی ، می تواند روحیۀ برادری ، غرور و میهن دوستی را در بین نسل جوان افغانستان که برای هویت بخشی به خویش ، محتاج تلنگری برای رسیدن به چنین هدفی است را  نهادینه کند.

یک لیگ پرتحرک فوتبال و یک تیم ملی ( تأکید می شود ملی ) ، می تواند منحیث نماد محسوس وحدت ملی ،  جوانان سرگشتۀ افغانستان را گرد هم آورد و روحیۀ برادری و همزیستی مسالمت آمیز و مهمتر از همه غرور وطن دوستی را دوباره در جوانان این مرز و بوم احیا نماید.

 

 

نوشته شده توسط داود عرفان در 4:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

3 May 2008

 

بيا كه داکتر شویم !!!

خیلی وقت بود که از بیکاری کوچه ها را گز می کردم . اعصابم خراب شده بود . یک دفعه گفتم که باید در خنده بازار یا ستارۀ افغان شرکت کنم تا پولدار شوم . اما بچه ماما کریم می گفت که من حتی نمی توانم یک چاربیتی چوپانی بخوانم چه رسد به اینکه بتوانم در مسابقۀ ستاره افغان آنقدر غیغ بکشم و لغتک و پوچک بزنم یا در خنده بازار دهن کج کنم تا مثلاً فکاهی بگویم . یکبار هم می خواستم که معلم شوم اما باز هم بچه ماما کریم شاکر خان شد و گفت تو خو سوات نداری . من هم گفتم معلمی که سواد نمی خواهد . اما او با نگاهی پروفسورانه گفت : مه یک راه حله دارو . گفتم : راه حل تو چیست ؟ با لبخندی معنی دار گفت : داکتر صاحب !!! از حالا تو داکتری ! با خود گفتم چندان عقل پوره ندارد بدتر از همه هذیان هم شروع شد. گفت : از فردا کمی دوا بخر و به قریه برو . به ولسوالی ها که خیلی بهتره ! گفتم : مگه دیوانه شدی . من که پیچکاری هم بلد نیستم . چطور داکتر شوم . گفت : از قدیم می فمیدو که تو دیونه یی . ولی آله بر مه ثابت شه که عقل تو پارسنگ ورمیداره . و بلافاصله گفت :و خونه خو بزغاله خو داری ؟

از تعجب شاخ بدر آوردم و گفتم بزغاله برای چی ؟ گفت : دیونه پیچکاریر یاد بگیر . گفتم : در همه ولسوالی ها کلنیک هست و آنجا داکترهای لایق و پوهنتون رفته هم هست ، مثل اینکه می خواهی مرا به کشتن بدهی ؟

باز با نگاهی ابوعلی سینا وار رو به من کرد و گفت : ببی تو که و ولسوالی رفتی بگو داکتر کلینیک انجینره ، مه شش سال داکتری کردو و مردمه  لوکس تداوی مینو . مردم هم باور مینه .

راستش نمی خواستم به ولسوالی بروم و داکتر شوم . اما بوجی آرد سه و نیم هزار افغانی آدم را داکتر چی که انجینر هم می کند . از یک دواخانه کمی دوای دل درد ، سر درد ، استفراغ و اسهال و قبضیت  گرفتم و به ولسوالی رفتم .

چند روز اول بسیار کارم خوب پیش می رفت . شکر خدا مردم قریه داکتر داکتر گفته به من اهمیت زیادی می دادند. چند دفعه داکتر کلینیک را دیده ، خود را از چشمش پت کردم. یک روز مریضی به اتاقم آمد و گفت که من اسهال شده ام . من هم بدبختانه یادم رفته بود که دوای اسهال چه نام دارد و یک دوایی را شانسکی گرفته و به او دادم و او هم پیسه را داد و رفت. چند ساعت نگذشته بود که عسکر ولسوالی به دنبالم آمد. گفتم با من چه کارداری ؟ گفت : در ولسوالی معلوم می شود. بعد از مدتی به ولسوالی رسیدیم و همان مریض را همراه داکتر کلینیک دیدم . زهره ترک شدم . مریض به من حمله ور شد و دیگران مرا نجات دادند . گفتم : چه خبر است ؟ من داکتر شما هستم . و ولسوال با پوزخندی گفت: برمنکرش لعنت . اگر داکتر نمی بودی که  دوای اسهال و قبضیت را از هم تشخیص می دادی . یک دفعه متوجه شدم که چه اشتباهی از من سر زده است.از ذکر ادامه ماجرا به دلایل امنیتی و حیثیتی معذورم .

 

نوشته شده توسط داود عرفان در 5:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

28 Apr 2008

دوبیتی ها

 

دوبیتی ها یا همان چهاربیتی ها در گویش محلی به عنوان نماد ادبیات عامیانه همیشه مطرح بوده اند . هرگاه سخن از ادبیات عامیانه به میان می آید ، ناخودآگاه دوبیتی ها در اذهان نمایان می گردد.

اهمیت دوبیتی ها در این است که توانسته اند  در شناسایی لهجه ها و کلمات عامیانه و روابط حاکم بر جوامع عنعنوی در کلام شیرین نظم نقش ایفا نمایند. به نظر می رسد که دوبیتی ها بیشتر از بدیهت سراهای مجهول الهویه صادر شده ، هرچند که افرادی هم توانسته اند ، درین زمینه به شهرتی دست پیدا کنند، اما در افغانستان به جز کار اندکی که سالها پیش در مورد زندگی سیه مو و جلالی و دوبیتی های عاشقانه آندو صورت گرفته ، متأسفانه چهرۀ شاخصی در ادبیات فولکلوریک افغانستان ظهور نکرده است . ضمن آنکه نباید کسی همچون اسماعیل سیاه را در ادبیات عامیانه هرات نادیده گرفت . اما سخن اصلی در این است که سرزمین بکر ادبیات عامیانه افغانستان با تلاش فرهنگیان افغان می تواند ، چهره های فراموش شدۀ فولکلور افغانی را حیاتی دوباره بخشد،همانطوری که کشور همسایه ما ایران چهره هایی چون بابا طاهر عریان ، فایز و حسینا را معرفی کرده است .

آنچه ما در این  مقاله در پی آنیم تلاش ناچیزی است که در حوزۀ ادبیات عامیانه فراه ، صورت می گیرد . نخست به ذکر تعدادی از دوبیتی های رایج در فراه می پردازیم و پس از آن به  یک چهره از این ولایت را معرفی می کنیم . قابل یادآوری است که این دوبیتی ها با لهجۀ مخصوص فراه به نگارش درآمده تا بتواند به خوبی حق مطلب را ادا نماید.

 

به دل داشتو طلا پوشت کنو مِه           نظر بر حلقۀ گوشت کنو مِه

قسم خوردو به این حین جوانی             که یک لحظه فراموشت کنو مِه

 

میان باغ باغبانی کنو مه                    ز چوب نار چوپانی کنو مه

گرفتو گوزل میش سیا را                      به پای یار قربان کنو مه

 

هوا گرمه کلاکا بر سر مه                    زبون روزه داره دلبر مه

الهی کشته کا روزی نبنده                      به افتو خوار و زاره دلبر مه

 

سر کوه  بلند تشت طلایَه                        اگر ماهی شوو بختم سیایَه

اگر ماهی شوو بختی ندارو                      کلید بخت مه پیش خدایه

 

غریبی ها مرا دلگیر دارَه                        فلک با گردنم زنجیر دارَه

فلک از گردنم زنجیر وردار                   که غربت خاک دامن گیر داره

 

معرفی یک چهره :

حاجی فقیرمحمد یکی از چهره های نام آور ادبیات عامیانه ولایت فراه، به ویژه در دو ولسوالی شیب کوه و پشت کوه قلعه کاه است .

نامبرده در حدود هفتاد سال پیش می زیسته است. او در قریۀ دوقلعه از توابع ولسوالی شیب کوه قلعه کاه تولد یافته است.

حاجی فقیرمحمد که بنام « فقیرو» مشهور است ، شغل چوپانی داشته و می گویند که شبی حضرت پیامبر(ص) را در خواب دیده و بعد از آن عارفی خداجو گشته است . وی عاشق زنی بنام « لیلا» از قریۀ « دزدباد» ولسوالی پشت کوه قلعه کا ه شده بود . حاجی فقیرو با لیلا که زنی کور بود ازدواج نکرده است و از او بنام معشوق مجازی نام می برد که در دوبیتی های او کاملاً مشهود است .

موصوف سفری هفت ساله به عربستان سعودی برای انجام مناسک حج داشته و بعد از مدت هفت سال دوباره به وطن عودت نموده است .

دوبیتی های زیبای فقیرو زینت بخش محافل شادی و شب نشینی های مردم باصفای دیار کویری قلعه کاه بوده است .